غبار حسرت با تو بودن روي روزامه هميشه

دست نوشته هاي بهار

سلام به دوستاي عزيزم. از تك به تك شما عزيزايي كه منتظر اين پستم بودين معذرت ميخوام. همچنين بسيار ممنونم كه بهم سر زدين. ميدونم دير آپ كردم.

يه مدت مهمون داشتيم كه يه دختر هم سن و سال من داشتن بايد همه ي وقتمو با اون ميگذروندم. الآن با اينكه امتحاناي ترم تابستونمو پيش رو دارم، اومدم كه آپ كنم كه دوستاي گلم فكر نكنن فراموششون كردم. همتونو دوس دارم. با اجازه بريم ادامه ي خاطراتو دنبال كنيم.

رابطه ي من و محمد کم جون شد. دیگه محمد نامزد داشت. باید فکر منو از سرش بیزون میکرد و به کمتر با من بودن عادت میکرد.

حالا از اون پسر شوخ و شیطون و بازیگوشی که میشناختم چیزی نمونده بود. محمد غمگین بود و متفکر شده بود.

  گاهی راجع به الهام حرف میزدیم. من هی باهاش شوخی میکردم. نمیخواستم ناراحت باشه. همش تو تکس بودیم. دیگه از کال خبری نبود.

جام جهانی تموم شد. خودمو مشغول فرزین کرده بودم. کمتر آن میشدم. باید میذاشتم محمد به زندگیش برسه! با فرزین بیرون میرفتیم. تو ماشین که بودیم من سی دی میذاشتم.

سی دی هایی که ترانه هاش منو به یاد محمد مینداخت.همش تو فکر بودم. یکی دوتا مهمونی رفتم با فرزین. یکیش عروسی یکی از دوستا ی قدیمیمون بود.

من عروسی خیلی دوس دارم. ولی اون شب خیلی خوش نگذشت. از دیدن بعضی از دوستای قدیمی خوشحال شدم. ولی نه از کسی شماره گرفتم و نه آدرس و قرار گذاشتن! هیچ!فقط یه دیدار و حال و احوال ساده!


یه شب به محمد گفتم که عکس الهامو نشونم بده! تو کامپیوتر نداشت رفت از تو آلبوم آورد. یه عکس با زمینه ی آبی! خیلی از پشت وبکم عکس واضحی نبود فقط دیدم یه دختره با موهای قهوه ای که به روی شونه هاش ریخته!

دیگه تماشای عکس بسه! به محمد نگاه کردم. تنم لرزید! دوسش داشتم! زود وبکمو بست! نگفتم بذار تماشات کنم! نمیشد تازه نامزدشو نشونم داده بود.

جفتمون تو پرس بودیم. میدونستم دوسم داره اگه نداشت پی چرا هر شب آن بود! میدونستم الهام اهل چت کردن نیست! تو آی دی محمد کسی جز من ادد نبود. پس فقط به خاطر هم آن میشدیم.

چند روز بعد فرزین ازم خواست که برم خونشون! به عنوان یه همکار! سر یه پروژه داشت کار میکرد و می خواست برم کمکش! شاید خودش به تنهایی میتونست کارو انجام بده ولی میخواست حس و حال منو عوض کنه.

از بابا و مامانم نظر خواستم. مامانم موافق بود. ولی بابام مخالف بود. فرزین اومد و خودش از بابا درخواست کرد که برم کمکش کنم.


رفتم. مامانش خیلی خوب برخورد کرد. انگار نه انگار که چیز بدی بین ما رخ داده! مامانش گاهی با من و گاهی با مامانم حرف زده بود ولی خیلی وقت بود که ندیده بودمش. ولی با برخورد خیلی سرد باباش روبه رو شدم.

همون اول پشیمون شدم. ولی چیزی نگفتم. رفتیم پای کامپیوتر. یه پروژه ی کاری بود که داشت به واقعیت میرسید. یه بخشیش با كارشناسي من (که قبل آشناییم با آسمان گرفته بودم) مرتبط بود. با هم به بحث و تبادل نظر نشستیم. آینده ی فرزین به این کار بستگی داشت. منم کمکش میکردم.

کارمون که تو خونه تموم میشد باهم بیرون میرفتیم. به بازديد پروژه های مشابه میرفتیم. خیلی جاها سر میزدیم که کمکی به کارمون بشه! سعی میکردیم قبل ورود باباش خونه رو ترک کنیم.

نه من میخواستم اون مرد بی ادب رو ببینم، نه فرزین میخواست که من باباشو ببینم. چون میدید باباش با من چقدر بد رفتاره!

به محمد گفته بودم که شبا زود میخوابم و روزا اگه بتونم از خونه ی فرزین آن میشم. نه که نخوام آن شم! میخواستم ولی اینترنت خونشون بی سیم نبود و به کامپیوتر باباش فقط وصل بود.

گاهی به محمد اس ام اس میدادم. وقتي جواب نمیداد حس میکردم نرسیده! اس ام اس به اونور آب بگیرو نگیر داره!


یه روز داشتیم از خونه میرفتیم سر یه پروژه که فرزین با صاحب اون هماهنگ کرده بود مامانش ازمون خواست که بمونیم که باباش بیاد ببینیمش بعد بریم. میگفت بابای فرزین شاکی شده که چرا من پسرمو کم میبینم جدیدا!

میدونستم جدیدا یعنی از وقتی من اومدم! گفتم:

- فرزین جان من میرم پس بعد تو بیا!

مامانش گفت: نه بهار جون بمون! عزیزم یه کم باباش دلگیره که ازش فرار میکنید!

میخواستم بگم به من چه! ديدم زشته. نشستم جو سنگين اونجارو تحمل ميكردم. باباش اومد. مثل هميشه برخوردي بي تفاوت و خيلي سرد داشت. يه كم راجع به كار با فرزين حرف زد. چند تا سوال پرسيد يكي دوتاشو من جواب دادم. در عين ناباوريم ديدم انگار حرف منو نميشنوه! يعني منو نميديد.


نبايد همچين برخوردي برام مهم باشه! الآن اصلا برام مهم نيست! ولي اون موقع خيلي دلم ميشكست. حساس و زود رنج شده بودم.

به اتاق فرزين رفتيم. ديد كز كردم. شرمنده بود از رفتار باباش.شايد تقصير خود فرزين بود! نميدونم! ولي همه ميدونستن من واسه كار ميام پيش فرزين و ديگه واسه ازدواج همو نميخوايم.

منو فرزين گذشته ي تلخي باهم داشتيم. همشم تقصير باباش بود. ديگه گدشته برام مهم نبود. گذشته بود!

بغض گلومو ميفشرد. فرزين گفت:

- بهار! ميدونم ناراحتي! ببخشيد! جبران ميكنم!

بغض نذاشت چيزي بگم. جلو اومد و منو به سينش فشرد. مانتو و روسري تنم بود. ولي اگه نبود هم احساسي به وجود نميومد! فقط آغوش يه دوست بود براي فرار از ناراحتي تحقير!


خدايا! يه روزي اين آغوش آرزوي شب و روزم بود! يعني يه روزي ميرسه كه آسمونم برام اينقدر عادي شه!؟ نه نميشه! من اينجور عاشق فرزين نبودم. آسمون فرق داره! نميدونم چه فرقي!

اونروز خودمو دلداري ميدادم كه عيب نداره پروژه كه تموم شه و پولدار ميشم و ديگه قرار نيست اون بي ادبو ببينم. با پولم شايد يه خونه رهن كردم و يه كم مستقل شدم.

قرار بود پروژه بعد از مجوز با سرمايه ي باباي فرزين به اجرا برسه! منم مهندس بخشي از كار ميشدم و خيلي زود پول ميگرفتم! براي همين تحمل كردم.


از اون به بعد ديگه اصلا وقتايي كه باباش بود من نميموندم  اونجا. پروژه تو كمتر از يه ماه به مرحله ي مجوز رسيد. تو اين يه ماه دو سه بار از اونجا آن شدم.

با اس  ام اس و آف لاين هم به محمد خبر ميدادم. ولي هر بار كه آن ميشم ناراحت بود. ميفهميدم كه حرفاش هر چند ظاهر مُجازي داره اما در اصل داره تيكه ميندازه!


از اول قرار بود، بعد از گرفتن مجوز پروژه، باباي فرزين سرمايه ي كل پروژه رو بهش بده. پروژه مجوز گرفت. احساس ميكرديم زحمتامون به ثمر رسيد. باباي فرزين شروع به بررسي  كرد.

با اينكه ميديد همه چيز بي ايراده و ما منتظر استارتيم، دست دست ميكرد. بهونه هاي الكي ميورد.

كلا عصبي بودم. اين همه زحمت كشيده بودم كه داشت بي ثمر ميشد.

يه بار از خونه ي فرزين اينا آن شدم. از محمد حال الهامو پرسيدم. در مقابل چشماي متعجبم  گفت كه با هم بهم زدن. مونده بودم. چي بگم؟! خوشحال نبودم. واسه محمد ناراحت بودم. گله ميكرد:


- بهار حالم بده! تنهام گذاشتي! من تو سختيات پشتت بودم. الآن كه سختمه زندگي پشتمو خالي كردي! من كه با فرزين بودنت شكايتي ندارم! يكم به منم اهميت بده!

- چرا نامزديت بهم خورد؟

- نميدونم! كم كم اينجور شد. باهام سرد شد و مامانش زنگ زد به مامانم گفت نميخوايم!


ميتونستم حدس بزنم چرا! ميدونستم محمد هنوز بيتاب جدايي از منه! به الهام كم اهميتي كرده اونم ناراحت و سرد شده! شايده ناز ميكنه! من بايد به محمد كمك كنم كه نامزدشو برگردونه!

اون شب آن شدم. يه كم نصيحتش كردم. نشونش دادم كه اس ام اس بده به الهامو چي بنويسه! بيقرارش بودم!

خيلي بيتاب و ناراحت بودم. چه روزاي تلخي بود. ياد اون روزها خيلي ناراحتم ميكنه.

همونطور كه حدس ميزدين، باباي فرزين به قولش كه كمك به روند پروژه بود عمل نكرد! ديگه نميخواستم  برم پيش فرزين. يه روز تو اتاقش تنها بودم. ميخواستم آخر كارو ببندمو برم و ديگه نيام. چقدر دلم بيتاب محمد بود. گفته بود كه بيتاب الهامه!

باور نميكردم كه دوسش داشته باشه! تلفنمو ورداشتم. خيلي وقت بود صداشو نشنيده بودم.

زنگ زدم. محمد برداشت. فهميدم شمارم نيوفتاده! با تعجب 2 بار گفت الو! 

- سلام محمد جان!

- بهـــــــار!

اينو گفتو زد زير گريه! آروم گريه كرد كه من نشنوم! ولي شنيدم.

- بهارم دلم براي صدات تنگ شده بود.

بغضمو كنترل ميكردم. يه كم حرف زديمو خداحافظي كرديم.

فرزين اومد بازم  ناراحتو داغون بود. من كارم تموم شده بود. دلم نميو مد تنهاش بذارم. ولي گذاشتم.

رفتم خونه! بابام از روند كار پرسيد. يه مختصري توضيح دادم. فهميد باباي فرزين بد قولي كرده! شروع كرد به غر زدن!

- من ميدونستم اين آدم كمكي نميكنه! كاش نميرفتي! دخترم رفت تو خونه ي اونا تحقيير شد! تقصير فرزينه!

من ميدونم باباش كمكش نميكنه داره الكي ميگه كمك ميكنم! اين آدم به پسر خودشم رحم نميكنه! من اونو ميشناسم. چند سال پيشم ....

سرمو  زير بالش ميكردم كه صداي بابامو نشنوم. خجالت ميكشيدم. بيش از يه ماه هر روز بيرون بودم و خونه ي اونا! ولي آخرش سنگ روي يخ شدم. 


بعد از چند روز فرزين گفت بابام برام شرط گذاشته كه بايد بياي تو شركت خودم كار كني تا كمكت كنم.

فرزين قبول نكرده بود. البته بعد از چند وقت بي پولي بهش فشار آوردو رفت زير دست باباش شد. هنوزم باباش به قولش عمل نكرده!

اون روزا سعي ميكردم بيشتر با محمد باشم كه از جدايي نامزدش ناراحت نباشه! يكي دوبارم يادش دادم كه زنگ بزنه به الهامو يه چيزايي بگه! گفت زدم!

گفت الهام فقط سكوت كردو آخر گفت نه . خداحافظي كرد! نميدونم واقعا زنگ زد يا نه!

ازم ناراحت بود. ميگفت رفتي پيش فرزينو من يادت رفتم! حالا من مكافات داشتم كه به اون بفهمونم كه پيش اون خوش نبودم! فكرش اين بود كه من خوش بودم با فرزين و اينو فراموش كردم.


ميدونستم از عوض شدن رابطمون خيلي عذاب ميكشه! منم ميكشيدم ولي اون درك نميكرد. حق داشت يه مدت تنهاش گذاشته بودم. شبا آن ميشدم. براي اينكه محمد باز محمد شه تلاش ميكردم. آهنگايي كه باهاشون خاطره داشتيمو ميذاشتم كه با هم گوش كنيم.

يه آهنگ ميذاشتم هر روز كه بعد از چند روز تاثير گذاشت. متن ترانه اينه:


قرار ما به رفتن بود، نگو چي شد؟ نميدونم!

خودم گفتم تمومش كن، خودم ميگم نميتونم!

نميدونم كجا رفتم! نميدونم دلم چي شد؟

درست تو بدترين لحظه ببين كي عاشق كي شد؟


فقــــــــــــــــط حرفامو باور كن! تقاص ِ عشق تو كم نيست!

بمــــــــون هواي من با من! مگه عشق تو آدم نيست؟


تو خاكستر شدي با من! دارم ميميرم از اين درد.

بيا اين خونه اين كبريت! تلافي كن ولي برگرد!

من ار آغاز اين قصه ازت چيزي نفهميدم

نميدونم چرا حالا جرا اينجا تورو ديدم


چقدر ديوونگي دارم. تموم قلبم آشوبه!

تو آرومي نميدوني چقدر ديوونگي خوبه!

تموم قصه بازي بود، تمــــــــــــوم شد!هيچ رازي نيست،

كسي كه روبروشي تو از اينجا مرد بازيــــــــــــــــــست!


فقــــــــــــــــط حرفامو باور كن! تقاص ِ عشق تو كم نيست!

بمــــــــون هواي من با من! مگه عشق تو آدم نيست؟


اين آهنگو ميذاشتم. باهم گوش ميداديم. اولاش كه انگار محمد سنگ بود. ميدونستم دوسم داره ولي تظاهر ميكرد كه بي اهميته! چون به اشتباه فكر ميكرد كه برام مهم نيست.

تقريبا يه ماه بعد، با اينكه يه كم گرمتر شده بود با من، گفت كه دوسدختر گرفته. تو تكس بوديم.

پس با خيال راحت نشستم گريه كردم. وانمود كردم كه چيز مهمي نيست. گفت اسمش ساراس! سست بودم. ناراحت بودم. اما چاره اي نداشتم.

چند روز بعدش تولد برادرزادش بود. گفت: سارا هم دعوته! شب بعد تولد آن ميشم.

خدا ميدونه چقدر دلم ميخواست تو اون تولد باشم. بعد تولد آن شد. گفت خوش گذشته و با سارا هم رقصيده.

نبايد ناراحت ميشدم! دوتا دوست معمولي بوديم! ولي ناراحت شدم. زار زار گريه كردم. هيچي نگفتم. خودش پرسيد:

- ناراحتي از دوستيم با سارا؟

- راستش آره!

- از كجا معلوم راست ميگي و ناراحتي؟ شايدم خوشحالي!

تحريك شدم! بهم بر خورد. عصبي شدم! نوشتم:

- ميخواي وبكم بدم كه ببيني چه جور گريه ميكنم كه باورت شه؟

- نه نميخوام!

- جرئت نداري! چون ميدوني حالم بده! سر الهام كم زجر كشيدم؟  حالا نوبت ساراس!

اونشب يه كم با حالت ناراحتي چت كرديم كه محمد گفت:

- بهارم! يه چيزي بگم؟

- بگو!

- الكي بود جريان سارا! ميخواستم بدونم كه هنوز دوسم داري يا نه؟ ميخواستم بفهمي چقدر سخته كه كسي كه دوسش داري با يكي ديگه باشه! ميخواستم بفهمي كه چي كشيدم اين مدت!

اشك ميريختمو پرسيدم:

- الهام چي؟ دروغ بود؟

- نه دروغ نبود. ولي دوسش نداشتم.

- چرا بهم دروغ گفتي؟؟ ميدوني چقدر گريه كردم؟ چند شبه با گريه ميخوابم! چرا عذابم دادي؟

خوشحال بودم كه دروغ بوده! ولي باز اشكم ميومد. شايد گريه ي خوشحالي! شايدم اون روزا خيلي داغون بودم! محمد باز مهربون شده بود. از تكساش كه پر شده بود از آيكناي قشنگ معلوم  بود. با همون مهربوني تو تكس گفت:

- حقت بود كه عذاب بكشي عزيزم. كه بفهمي من چي كشيدم.


ميدونستم شوخي هم قاطي حرفاشه! محمد هر وقت مهربونه شوخي هم ميكنه!

خلاصه اون شب يه چيزايي معلوم شد كه من تا اون شب نميدونستم.


محمد اون شب تعريف كرد كه وقتي قرار شد ديگه بي اف و جي اف نباشيم اون چقدر حالش بد شده و اون وقتايي كه من با فرزين بيرون يا مهموني بودم، ميرفته لب دريا و آهنگايي كه با هم گوش ميداديمو گوش ميداده و گريه ميكرده!

نتيجه ي حرفاي اون شبمون اين بود كه خودمونو عذاب نديمو بيشتر با هم باشيم. و اينطور هم شد و هر دو بيشتر آن ميشديم.

ديگه حرفامون عاشقانه و مثل بي اف و جي افا نبود ولي از با هم بودن لدت ميبرديم.

به محمد كاملا توضيح دادم كه منو فرزين واسه هم عادي شديمو فقط دوستيم. حتي با هم آشناشون كردم. ميدونستم محمد از فرزين خوشش نمياد.


به هر حال زندگي ميگذشت. ميگذشتو تو دل وامونده ي من آتيشي بر پا بود. آتشي كه ميسوزوند همه ي وجودمو و من سكوت ميكردم.

عشق به آسمون يه ذره هم كم نشده بود. يه شب دلو به دريا زدمو از محمد حالشو پرسيدم.آخرين خبري كه ازش داشتم  اين بود كه اومده ايران.

محمد گفت كه از ايران برگشتنو چون خونشونو پس دادن فعلا تو يكي از اتاقاي خونه ي محمداينا زندگي ميكنن.

اين خبر خوشحالم كردو احساس كردم بهش نزديكترم. من محمدو از خودم ميدونستمو نزديكي آسمون به محمد برام خوشايند بود.

حالا شب و روز به اين فكر ميكردم كه نشونه اي از آسمون ببينم. مثلا يه شب كه محمد وبكم داده بود، ازش خواستم كه خونه رو نشون بده.


وقتي خونشونو ميديدم همش اشكم سرازير بود كه واي خدايا! آسمون رو اين مبلا ميشينه! كف خونشونو با ولع نگاه ميكردم كه جاي قدماشو ببينم. آخرشم حسابي از محمد تشكر كردم كه خونشونو نشونم داده.


اتفاقا همون شب محمد ازم پرسيد كه هنوز آسمونو ئوس دارم يا نه؟ راستشو بهش گفتم. حتي بهش توضيح دادم كه موقع ديدن خونشون به چي فكر ميكردم.

دلش برام سوخت. از فرصت استفاده كردم و ازش عكس آسمونو خواشتم. بهونه آوردو نپديرفت.

چند شب بعدش بازم اش خواستم كه عكس آسمونو نشونم بده. ميدونستم حتما از ايران عكساي عروسيشونو بردن اونجا. بلاخره در مقابل اصرار من محمد موافقت كرد كه عكس عروسي آسمونو نشونم بده.

پاشد رفت از تو اتاق مامانش كه خواب بود، يه عكس كوچيك كه رو شاسي بودو آورد. دل تو دلم نبود.

دلم واسه آسمون تنگ شده بود. عكسو گرفت جلوي وبكم. همش استرس داشت كه كسي از راه برسه و در حال عكس نشون دادن ببينش.

عكسو ديدم! عشقمو ديدم! تو لباس دومادي! با اينكه عكس توي وبكم با كيفيت كمي ديده ميشد ولي من از عكسشون عكس گرفتم كه بشينمو ساعتها نگاش كنم.

اولين بار بود عشقمو تو كت و شلوار ميديدم. چقدر كراوات بهش ميومد! دلم براش تنگ شده بود. تماشاي عكسي كه جديدتر از عكساي خودم بود خيلي حال ميداد.

بعد از چند دقيقه نگاهم رو به عروس خانوم كشيده شد. عشق ِ عشقم! اولين بار بود كه ميديدمش. دوسش داشتم. خيلي قيافش معلوم نبود ولي من به خودم ميگفتم: عروس قشنگه!

خيلي هم قشنگه! كسي كه لايق آغوش عشق من شده، اگه زيبا نباشه پس كي زيباست؟

بانوي سيه مويي كه با يه فيگور عكاسي با جامه ي سفيد به عشق من نزديكه، اگه مقدس نباشه،  تبرك كه هست! همون لحظه زير لب دعايي براشون خوندمو از محمد تشكر كردم.


ولي افسوس خوردم كه چرا موهاي عروس خوب درست نشده. به نظرم موهاش ميشد خيلي بهتر از اون باشه!

همونطور كه حدس زده بودم اون عكس ساعتها جلوي چشمم بود. همونطور كه گفتم كيفيتش پائين بود.ولي تماشاي عكس فقط همون شب نبود.

فرداي اون شب، اون عكس تصوير پيش زمينه ي لپ تاپم شد. اون عكسو هر روز نگاه ميكردم. به عكس خيره ميشدمو سكوتو ديگر هيچ!

همچنان من و محمد با هم در ارتباط بوديم. بيشتر اوقاتمون با شوخي ويا با آهنگ گوش دادن ميگذشت. اكثر شبا هم من براش ساز ميزدمو ميخوندم.

روحيه ام بهتر شده بود. انگار عكس آسمونو بهونه اي كرده بودم براي شاد بودن!

يه شب كه تو سكوت چت ميكرديم از محمد پرسيدم:

- محمد الآن آسمونو مريم چه ميكنن؟

آيكن خنده فرستادو با شيطنت گفت:

- تو اتاقشونن من چه ميدونم چه ميكنن! شايد خوابن!

- برو اتاقشونو نشونم بده!

- نه بهار! يهو ميان بيرون زشته!

يه كم بعدش شرو كرديم به x - o بازي كردن. قرار شد اگه من بردم بازيو، لپتاپو ببره دم اتاق آسمون ايناو درشونو نشونم بده!

زد و من برنده شدم. طفلي با ترس رفت دم در اتاقشونو من در اتاقشونو ديدم. از در اتاقشونم عكس گرفتم.

به تصوير در خيره شدم! پشت اون در عشق من زندگي ميكرد! خوشحال بودم. از ته دل خوشحال بودم!

يه شب محمد يه عكسو يهو برام فرستاد. تا عكس برسه و باز شه دل تو دلم نبود. حدس ميزدم عكس آسمون باشه!

درست حدس زدم. عكس آسمون بود. اونم چه عكسي! يه عكس 4نفره از عروسي آسمون، كه تو كامپيوتر خواهرش ديده بود كه كسي با مبايل گرفته بود.

عكس عروس و دوماد و داداشو زن داداشش! اون عكس رو هم نگه داشتم كه ساعتها نگاش كنم. ساعتها نگاش كردم. ساعتها! روزها! هفته ها! ماه ها! و سالها!


روزها ميگدشتنو زندگي تنوعي نداشت! جز حضور محمد زندگي جذابيتي نداشت. زمستان سرد با بي هدفي طي ميشد.

گرچه مثلا درس ميخوندم ولي يه تي وي جلوم گذاشته بودم و شب تا صبح با محمد تي وي ميديدم. با هم كانال عوض ميكرديم.

سر يه دعوايي كه با بابام كردم، ديگه نشد كلاس موسيقي هم برم. مجبور بودم خودم تو خونه خودم تمرين كنم.

همش تو خودم بودمو بزرگترين تفريحم نگاه كردن به عكس عروسي آسمون بود.


دوستاي عزيزم، خسته نباشين. مرسي كه خوندين. 


نوشته شده در شنبه شانزدهم شهریور 1392ساعت 4:54 توسط بهار|


اينجانب به شدت در حال مهمان داري ميباشم!

از دوستاي عزيزم معذرت ميخوام.

نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم مرداد 1392ساعت 4:0 توسط بهار|

سلام به دوستای عزیزم. خوش اومدید!


           عیِِِِِِِـــــــــــد فطــــــر مبـــــارک


 تصاوير زيباسازی وبلاگ،قالب وبلاگ،خدمات وبلاگ نويسان،آپلودعكس، كد موسيقی، روزگذر دات كام http://roozgozar.com

مدیریت محترم وبلاگ بهار زندگی! خانوم بهار! تولد شما را از طرف خودم و بقیه ی دوستان (از جمله خانوم غزال و خانوم سما) تبریک و شاد باش فراوان عرض میکنم!

 شکلکهای جالب آروین

زبانکده محصلبــــــــــــــهارم تولــــــــــــــــدت مبــــــــــــارکزبانکده محصل


               تصاوير زيباسازی وبلاگ،قالب وبلاگ،خدمات وبلاگ نويسان،آپلودعكس، كد موسيقی، روزگذر دات كام http://roozgozar.com

   ایشالا 120 ساله شی عزیـــــــــــــــــــــزم

تولد تولد تولدت مبارک! مبارک مبارک تولدت مبارک!  بیا شمعارو فوت کن! که 100 سال زنده باشی!

                                                            اینم كیك تولدت گلكم.

اینم منزبانکده محصل اینم غزال  تصاوير زيباسازی|www.roozgozar.com|تصاویر زیباسازی اینم سما تصاوير زيباسازی|www.RoozGozar.com|تصاویر زیباسازیاینم بقیه ی بچه ها

 تصاوير زيباسازی|www.RoozGozar.com|تصاویر زیباسازی تصاوير زيباسازی|www.RoozGozar.com|تصاویر زیباسازیتصوير
         

عزیزکم بهارک                  تولدت مبارک

                                             تصاوير زيباسازی وبلاگ،قالب وبلاگ،خدمات وبلاگ نويسان،آپلودعكس، كد موسيقی، روزگذر دات كام http://roozgozar.com

ممنونم از دوستایی که در تولد شرکت کردن! با اجازتون بقیه ی خاطراتو دنبال میکنیم.
 

حالا من و محمد شب و روز با هم بودیم. مثلا میخواستیم با هم نبودن 2 ماه دیگمونو جبران کنیم.

یه شب پرسیدم:

- محمد تو چرا اصلا راجع به جدایی حرفی نمیزنیو تا بحثشم میشه بحثو عوض میکنی؟

- چون عذابم میده این موضوع چون خیلی سختمه!

- منم خیلی سختمه!

- من خیلی بهش فکر میکنم. چرا دونفر که همو دوس دارن باید از هم جدا شن؟

- روزگار اینو میخواد عزیزم! دست ما نیست! هرچییم بررسیش میکنم میبینم بنبسته این راه!

- نمیدونم!

- چیو نمیدونی؟ من اگه راهی داشتم از تو جدا نمیشدم. 10 سالم باهم بمونیم آخرش باید جدا شیم. ما که نمیتونیم با هم ازدواج کنیم!

- اگه بخوای میشه!

- محمدم قبلا هم راجع به این موضوع حرف زدیم که عزیزم! چرا فکر میکنی من نمیخوام؟ اگه بین من و تو آسمون نبود میشد. حالا نمیشه! دلیلاشم گفتم و بازم میگم. اينكه:

اگه من و تو به تفاهم ازدواج برسيم، به نظرت همه موافقن؟ اولين كسي كه مخالفت ميكنه آسمونه! چون ميدونه دوسش دارم و هرگز باور نميكنه بخاطر خودت ميخوام باهات بمونم. ميره به مامانتينا ميگه كه بهار محمدو فريب داده! محمدم! آسمون حق داره شايد منم جاي اون بودم همين فكرو ميكردم. من اگه جاي آسمون بودم بودم ميترسيدم كه زندگيم بهم بخوره!

- ولي بهار مريم تورو ميدونه! همه ي دوستاي قبل آسمونو ميشناسه و به آسمون گفته گذشتت به خودت مربوطه !

يكم به جمله اي كه گفته بود فكر كردم! چشماي آسمون جلوي چشمام اومد. هاله اي از اشك ِ دلتنگي تو چشمام نشست. ادامه دادم:

- ولي محمدم! آسمون نميذاره كسي كه عاشقشه به زندگيش نزديك شه! و حتي حق داره كه بترسه! كلا آسمون از رابطه ي من و تو ناراحت شد! يادته اومد تو كنفرانسو با همه حرف زد جز من! به نظر من آسمون مانع ميشه! مامان تو يا مامان منم راضي نميشن! كافي مامانت بفهمه يه روز با آسمون حرف زدم! تمومه ديگه! ميگه اين دختره فلانو بيساره! مامان منم كه از اول گفت فقط دوست باشين!

-خب دليل بعديتو بگو بهارم!

- دليل بعدي مربوط به خودمونه! محمدم بذار بي پرده حرف بزنيم. عزيزم ميدوني كه دست خودم نيستو عاشق آسمونم! (بغض گلومو فشورد) تا حالا چند بار خواستم فراموشش كنم اما نشده! دست خودم نيست به خدا! مثل يه مرض لا علاج به جونم افتاده!

-ميدونم!

- اينم ميدوني كه تورو هم خيلي دوس دارمو به شدت بهت وابستم؟

ميدونست! ادامه دادم:

- من فكرشو كه ميكنم اگه عاشق برادر شوهرم باشم زندگيم خيلي سخت ميشه! محمدم! آدم بايد برادر شوهرش مثه داداشش باشه!‌آسمون مثه داداشم نميشه! نميخوام توي يه جمع خونوادگي به جاي اينكه هوشو حواسم به شوهرم باشه همه ي فكرم پي شوهر جاريم باشه! نميخوام ساعت شماري كنم كه مهموني پيش بيادو برادر شوهرمو ببينم! نميخوام لحظه شماري كنم كه داداش شوهرم يه كلمه باهام حرف بزنه! يا يه كم بهم توجه كنه يا يه جمله ي محبت آميز بگه!

سكوت كردم آهي كشيدم! ته دلم همه ي اينهارا ميخواستم! ولي عقلم نه ميگفت!

ادامه دادم:

- اينجور تو هم سختت ميشه چون تو هم ميدوني چه خبره!

- بهار شايد برات عادي بشه!

- تا وقتي برام عادي بشه چي؟ زجر بكشيم؟

- نه بهاري! من ميذارم هرچقدر بخواي پيش آسمون باشي! اصلا قول ميدم هرجا كه خونه گرفت منم كنارش يا تو همون آپارتمان برات خونه بگيرم! 

- داري احساسي حرف ميزني! مگه ميشه؟ اونا قبول نميكنن ما دمبشون باشيم! تو خودت بعد از يه مدت ديوونه ميشي!

- نه بهارم! من خيلي حسوديم ميشه با كسي حرف بزني! ولي فقط به آسمون حسادت ندارم چون ميدونم عشقت بهش پاكه! اصلا دوس دارم كمك كنم بهش نزديك شي!

- محمد جان عزيزم اينا كه ميگيو الآن باور داري! تو هم تحملشو نداري! الآن چون منو تو بعد از دوستيمون همو نديديم! تو به من علاقه داريو ميخواي به هر قيمتي شده منو ببيني چه برسه به اينكه به دستم بياري! ولي اون موقع كه مثل الآن تشنم نيستي! پس تو هم خسته ميشي! تحملش واست سخت ميشد.

يه كم ديگه با محمد حرف زدم. قانع شد كه هرچه ميريم به ديوار ميخوريم. سكوت كرديم! هر دو ناراحت بوديم. به فكر فرو رفتم! چه حرفاي قشنگي زده بوديم! اي كاش ميشد واقعا زن محمد شم! هم بازم عشقمو ببينم هم محمدو تا ابد داشته باشم.

يادم ميومد وقتي ميخواستم با محمد دوست شم همه ميگفتن  به خاطر آسمون باهاش دوست ميشي! ولي من با افتخار ميگفتم نه! بخاطر خود محمد باهاش دوست شدم! ولي اگه بعد از ازدواجم كسي اين سوالو ازم بپرسه، واقعا ميتونم با "نه"جوابشو بدم؟

- كاش زن آسمون ميشدي!

صداي محمد افكارمو پاره كرد! ناخودآگاه گفتم: چي؟

محمد هم كه همچنان مغموم بود گفت:

- كاش زن آسمون ميشدي! اينجور واسه هميشه داشتمت و مجبور نبوديم جدا شيم. هم تو به عشقت ميرسيديو خوشحال بودي هم من يه خواهر خوب واسه هميشه داشتم.

دلم غش رفت! دلم آشوب شد! دلم خواست! گفتم:

- نه محمد جان! اينو نگو! من هيچ وقت نخواستم زن آسمون شم! يه بارم به اين موضوع فكر نكردم. گاهي دلم ميخواست دوسدخترش شم! ولي نميخواستم زنش شم! من نميتونستم آسمونو خوشبخت كنم. از دوست داشتن زياد نميتونستم خودم باشمو همش ميخواستم اون راحت باشه و خوشحال باشه! اين وضع زود واسه آسمون هم تكراريو خسته كننده ميشد. هر پسري همسر ميخواد نه يه نوكر گوش به زنگ! راستش منم خوشبخت نميشدم. منم ميخوام خودم باشم نه واسه يكي ديگه زندگي كنم.


اينارو گفتم كه محمدو آروم كنم. ولي انگار خودمم آروم شدم!  بهم گوشزد شد كه اصلا خوب شد زنش نشدي!

اون شب تا خوابم برد كلي فكر كردم! كلي خيال بافتم! تصور ميكردم كه زن محمد شدم. ميز شامو ميچيدم. مهمون داشتيم آسمونو مريم اومدن! شام خورديم. بعد از شام ميوه خورديم. بعدش فيلم ديديم. مريم دست آسمونو گرفته بودو منم دست محمد. ميفشردم. محمدو دوس داشتم و وجود آسمون آرومم ميكرد. سرد شد. تاريك شد نور زرد چراغهاي فلورسنت تو پارك همه جا رو نيمه روشن كرده بود.

شالمو از رو نيمكت ورداشتم. طوري  دولايه گرفتمش كي به دو طرف آويزون بود و تا نزديك زمين ميرسيد. چند قدم رفتم. سايه ي شالو كه تو دستم تاب ميخورد، نگاه ميكردم.بغض امونمو بريده بود.وايسادم! آسمون کنارم بود. آهسته گفتم:

مويي! خدانگهدارت باشه!

 خداحافظی گفت و رفت. من ناي حركت كردن نداشتم! آروم راه ميرفت. انگار داره به چيزي فكر ميكنه!  من از پشت سر نگاش ميكردم. هاله اي از اشك تو چشمام بود. لبام مي لرزيد. خشكم برده بود.

نكنه ديگه نبينمش! نكنه اين قامتي كه داره آروم تو شب ِ تاريك گم ميشه رو، از اين به بعد گم كنم. تو دلم فرياد ميزدم: نرو آرام جانم! نرو! بعد از اين دوري چطور نفس بكشم؟ هواي سرد زمستونم سردتر ميشه!

كاش ميتونستم دستشو بگيرم! ببينم دستش سرده يا گرم! دستش نرمه يا زبر. چقدر سرده! یه جاییم درد میکنه اما نمیفهمم کجامه! قلبمه! قلبمـــــــــه!!

چشمامو وا کردم! سرد نبود گرم بود. نمیدونم چی شده بود که رویای شیرین همخونه شدن با محمد تبدیل به کابوس آخرین دیدارم با آسمون شد!

اون شب تو پارک! شبی که فرداش میرفت! زدم زیر گریه! اون شب، تو پارک یه حدسایی میزدم که شاید آخرین باره که میبینمش! ولی باورم نمیشد که حقیقت داشته باشه.

از روی تختم پاشدم! بعد از یه سالو نیم رفتم سراغ اون شال که انداخته بودمش روی نیمکت! از اون شب به بعد، اون شال توی نایلونی بودو اصلا درش نیاورده بودم. شالو تو آغوشم فشردمو مثل ابر بهاری زدم زیر گریه! با خودم میگفتم:

بهار تو نمیتونی فراموشش کنی! انگار با قانون طبیعت داری مبارزه میکنی! انگار یکی بخواد دینشو عوض کنه! انگار یکی بخواد عزیزاشو از فردا نشناسه! از روح خستت کار محال نخواااااا!

شالو سر جاش گذاشتم. دستام میلرزید گریه میکردم! مبایلمو ورداشتم. صدای رکوردشدشو خیلی وقت بود که گوش نداده بودم! که فراموشش کنم! ولی نمیشد الکی خودمو عذاب میدادم. صدای آسمونم پخش شد. مبایلمو رو تخت گذاشتم. دستمال ورداشتمو اشکامو پاک کردم. کم کم دراز کشیدم.

خدایا این صدا چقدر به من آرامش میده! چقدر دلم برای صداش تنگ شده بود. من باید با این عشق کنار بیام. تو زندگیم یه جایی داشته باشه! یه جای خاص که به زندگیم آسیب نزنه. چقدر آروم میشم با صداش!

تو همین فکرا بودم که خوابم برد.

من و محمد دیگه راجع به ازدواج  حرف نزدیم. تصمیم به جدایی اونم اول جام جهانی، سر جاش بود.

باز تولد آسمون شد! بازم منو بیقراری! خیلی بیتاب بودم. باید به محمد میگفتم! گفتم! هیچی نگفت! پس خودم گفتم:

- محمدم! میشه یه اس ام اس بدم به مبایل تو، بعد تو به آسمون نشونش بدی؟

محمد که دید داریم به جدایی نزدیک میشیمو اینا آخرین درخواستامه پذیرفت!

متن اس ام اس این بود:

محمد جان لطفا این اس ام اسو به آسمون نشون بده: سلام عموئی! تولدت مبارک! ایشالا 120 سال با خانومت خوشبخت باشین. یادم مونده بود امروز تولدته، گفتم تبریکی بگم! همیشه براي خوشبختی شما و زن عمو دعا میکنم. خدانگهدار!


محمد گفت که بهش نشون داده و اونم گفته مرسی! من خوشحال بودم که آسمون نوشته هامو خونده و حتی یه دقیقه به من فکر کرده! واسه یه عاشق این خیلی لذت بخشه که معشوقش اس ام اسشو بخونه.


چند وقت بعد از محمد خواستم یه عکس مریمو برام بفرسته! گفت نداره. گفت تو لپتاپ عکس نمیذاره هیچ وقت. ولی من ازش عکس عروسی آسمونو میخواستم. اونم میگفت فقط تو لپتاپ مریم هست و روش نمیشه ازش بگیره.


کم کم به جدایی نزدیک میشدیم! نه! انگار قضیه جدی بود! یه جوری بودم! دلشوره داشتم! خدایا! چه جور این یکیو تحمل کنم؟ تقریبا یک سالو 4 ماه از جداییم از آسمون میگذشت! جدایی از محمد فاجعه بود.

وقتی تو کال بودیم یواشکی گریه میکردم. به محمد خیلی عادت کرده بودم! محمد پناه بدبختیام شده بود. دستمو گرفته بود که پاشم! پشتم وایساده بود که خم نشم و نشکنم! اگه محمد نبود خدا میدونه چی میشد!

محمد برام یه ناجی بود. یه ناجی بزرگ! یه مهربونی که باهام کنار اومد تحملم کرد که من باز آدم شم. حالا چطوری تحمل کنم نبودنشو! یکی 2بار صدای گریمو شنید و هر دفعه عصبانی شد! تحمل گریه کردنمو نداشت! گاهی میخواستم بیشتر با هم بمونیم ولی نمیشد. محمد میخواست تو جام جهانی با فوتبال دیدن، منو فراموش کنه!


یه شب تو کال بودیم. حس کردم خیلی ناراحته! کم حرف بود. نمیخندید! آخه هر شب هر جوری بود میخندیدم که به ناراحتی جدایی غلبه کنیم. ولی اون شب محمد یه چیزیش بود . منم اینو زود فهمیدم.

- محمدم؟ چیزی شده؟

- نه بهارم چیزی نیست!

- بگو فدات شم! درد دلتو به من نگی به کی بگی؟

یه کم اصرار کردم که گفت! که ای کاش نمیگفت! اینو دیگه کجای دلم بذارم؟!!!

گفت که مامانش دخترخالشو براش خواستگاری کرده! اینم مخالفت نکرده و امید داره دختر خالش جای منو بگیره!

داشتم از حسادت دق میکردم. به روی خودم نیاوردمو شروع کردم به سوال پرسیدن راجع به خانم دختر خاله!

به زور میشد حرف از دهن محمد کشید اینقدر ناراحت بود که یواش و کم حوصله جواب بده. با این وجود فهمیدم که اسم دختر خاله الهامه! تو ایران دانشجوئه! ایشونم همسن بندس! تو عروسی آسمون پسندش کردن! عکسشم آوردن! محمدم رویت کرده! بد نیست! دیگه هیچی دیگه!

تو همون یه شب اینقدر به دختر خاله حسودیم شد که تو این یه سال به مریم حسودیم نشده بود!

اینم تموم! به به بهار جان! تقصیر خوته! اصلا حقته! بسوز! بکش! گریه میکردم! بیقرار بودم! ولی به محمد چیزی نمیگفتم.

محمد بi من کلی خوبی کرده بود،سزاوار نبود حالا من بدی کنم! مینشستم از الهام تعریف میکردم. مثلا میگفتم:

- محمد جان! مطمئنم الهام دختر خوبیه! دختری که  دانشجو باشه و به خواستگاری پسر خالش از راه دور جواب مثبت بده، یعنی نه دوسپسر داره نه کسیو زیر سر گذاشته عزیزم! پس دختر خوبیه!

- اگه بخواطر اقامت اینجا باشه چی؟

- نه عزیزم! اون مگه دیوونس آیندشو خراب کنه! بعدشم خارج بودن تو هم یه حسنه! چه اشکال داره عروس خانوم بهش فکر کنه؟!

رفتار با زن ها رو بهش یاد میدادم! چیزایی که تو این یه سالو نیم ناراحتم کرده بود رو میگفتمو یادش میدادم با زنش اونجور نباشه!

- میدونم بهترینی محمدم! ولی میخوام با زنتم بهترین باشی! راستی بهَم اس ام اس هم میدین؟

- آره! هر روز اس ام اس میده! من گاهی که حال دارم جواب میدم!

بغض تو صداش موج میزد! از حسادت مُردم. لبمو محکم گاز میگرفتم که صدای گریَم بالا نیاد. خودمو کنترل کردمو گفتم:

- گناه داره محمد! جوابشو بده! اون نامزدته! تو با دوسدخترات این همه مهربون بودی! همیشه میگفتم خوش به حال زن محمد! حالا باورم نمیشه اذیتش میکنی!

خلاصه تا میتونستم واسه الهام تبلیغ میکردم. حالا یه کم از حال و روز خودم بگم! دلشوره داشتم! انگار که یه عزیزیم در بستر مریضیه (دور از جون همه) و هر لحظه امکان داره بمیره! نه خواب داشتم نه خوراک! مجبور شدم دنبال هم صحبتی بگردم.

همه ی دوستام که تو گروه بودن و من از گروه درومده بودم.  پس به یاد یه دوست قدیمی افتادم. که سالهاس برام یه دوست اجتماعیه خوب شده! فرزین!فرزین یه دوست قدیمی بود که سالها پیش با اینکه سنمون کم بود میخواستیم باهم عروسی کنیم!

مخالفت خونواده هامون نذاشته بود که باهم بمونیم! بعد از یه مدت که جدایی برامون عادی شده بود، با هم حرف زدیمو از اون به بعد دو تا دوست عادی شدیم که گاهی با هم حرف میزدیم! تا قبل دیدن آسمون گاهی به فرزین فکر میکردمو دلم براش تنگ میشد.

ولی بعد از آسمون کلا برام خیلی مهم نبود و حتی خاطراتشم فراموشم شد!

از دوستیم با محمد و آسمون خبر داشت! البته جریان آسمونو خیلی کلی میدونست! محمد رو هم مثل خونوادم به عنوان یه دوست عادی ویدونست! منم خبر داشتم که اون بعد من با کسی دوست رسمی نشده و با 2-3 نفر تلفنی دوست بوده!

میخواستم با یه آدم مطمئن حرف بزنم که از اون حال و روز شکنندم سو استفاده نکنه و بهترین گزینه فرزین بود. همون اول بهش گفتم که دارم از یه دوست جدا  میشمو سختمه!

منم فرزینو به محمد گفتم که شاید وقتی بدونه خیالش ازم راحت بشه و به زندگیشو الهامش برسه!

توصیف حال اون روزام خیلی سخته! خیلی حالم بد بود. شبا با گریه صبح میشد و صبحا به زور میخوابیدمو  با گریه بیدار میشدم. ده روز مونده بود به وعده ی جدایی قرار بود یه شب در میون آن شیم که عادت کنیم! اما مگه میشد؟ بدتر حریص شده بودیم.

از سر شب آن میشدیمو شروع میکردیم به قربون صدقه ی هم! شبم تو کال میخوابیدیم. آروم گریه میکردم که صدامو نشنوه! بعضی شبا خوابم نمیبرد. محمد که میخوابید من مینشستمو گریه میکردم!

یادمه چند صبح از بیقراری قدم میزدم! نمیتونستم بشینم! طول اتاقو میرفتمو میومدم و دستامو با دلشوره میمالیدم. گاهی از شدت دلشوره حس میکردم دارم بالا میارم.

حال بدی بود. حال بیگناهیو داشتم که به گناهی اعتراف کرده و تاریخ اعدامش مشخص شده و هر روز به اعدامش نزدیک میشه! خیلی سختم بود. وابستگی روحی به محمد داشتم. تو اون چند روز اینقدر گریه کردم که هیچ وقت اونجور گریه نکردم تو زندگیم.

3 روز مونده بود به شروع جام جهانی که یه روز تو خیابون بودم. رفته بودم از کتابخونه ی محل کتاب کرایه کنم. کتاب کمی آرومم میکرد. مُسکن موقت بود. داشتم راه میرفتم که محمد زنگ زد:

- بهار! چون بیتاب و بیقراری و واسه خودمم سخته، با خواهرم مشورت کردم گفت عجله نکنین کم کم خداحافظی کنید.

- باشه بعدا حرف میزنیم. پول تلفنت زیاد میشه

نمیدونستم خوشحال باشم یه ناراحت! با خودم گفتم من این همه گفتم بیشتر با هم بمونیم قبول نکرد حالا تا آبجیش گفت قبول کرد!!!

عیب نداره مهم اینه که چند روز بیشتر با هم بمونیم.

اون چند روز هم گذشت. جدایی رسید! بازم نتونستیم! بازم چند روز تاخیر! این دفعه محمد خودش گفت:

- بهار نظرت چیه بیخیال خداحافظی شیم!؟ داریم خودمونو عذاب میدیم!

- آره محمد! من راضیم! همین که ازت خبر داشته باشم راضیم! به خدا دارم دق میکنم! دیگه تحمل جدایی ندارم! خودت دیدی سر آسمون چه بدبختیو زجری کشیدم. این چند وقتم که کلی عذاب کشیدم. دیگه نمیتونم!

- منم سختمه بهار! بهتره با هم بمونیم!

- آره یه جور جدید بمونیم!

- آره! دوستای جدید! خوبه!

- قول بده! محمد قول بده! 

- قول میدم بهارم! میمونم باهات!

زود یه آهنگ گذاشتم که  با محمد گوش کنیم. همه ی متن آهنگ رو هم به نشانه ی تاکید تایپ میکردم وقتی میخوند.این آهنگه خیلی مناسبت داشت:

- قرار ما  به  رفتن  بود، نگو  چی شد؟  نمیدونم!

 خودم  گفتم  تمومش کن!  خودم میگم  نمیتونم!

 نمیدونم  کجــا رفتــم، نمیدونـــــم دلـم چی شد!

درست تو بدترین لحظه ببین کی عاشق کی شد!

 فقط حرفامو باور کن!  تقاص عشق تو کم نیست!

بمون! هوای من با من!  مگه عشق تو آدم نیست!

تو خاکستر شدی با من! دارم  میمیرم از این درد!

بیا این خونه این کبـریت تلافــــی کن! ولی برگرد!

...

اون روز جفتمون خیلی خسته بودیم و خیلی راجع به ادامه ی جریان حرف نزدیم. من هنوز گریه میکردم ولی این دفعه از روی آرامش! دیگه روحم تحمل سختی کشیدن نداشت!


آروم شدم! گرچه حالا دیگه محمد مال من نبود و الهامی وجود داشت که برعکس مریم که از ته دل ناخودآگاه دوسش داشتم، مجبور بودم که الهامو دوست داشته باشم! ولی بهتر از این بود که محمد نباشه!چون چند روز آخر به زور نفس میکشیدم! من بیش از حد احساسیم! و اون روزا بیشتر از همیشه! و غیر معمول!

محمد ناجی من بود. با خوبیاش! با عشق! با بودنش! با سنگ صبوریش! منو مثل یه بچه که به مادرش نیاز داره به خودش وابسته کرده بود! فکرشم نمیکردم ایــــــــــنقدر وابستش باشم!

من و محمد تو پی ام نشستیم برنامه ریزی کردیم. اینم سخت بود! تا دیروز تمام محمد مال من بود! حالا مجبور بودم با کسی قسمتش کنم که ظاهرا از من بهش نزدیکتره! الهام!


قرار شد دو تا دوست خیلی عادی باشیم! از هم خبر داشته باشیم! به خونواده هامونم بگیم! گذشته رو فراموش کنیم! هم من پذیرفتم هم اون! چاره ای نداشتیم! ما بررسی کرده بودیم که سهممون توی این رابطه بن بسته!

منم راجع به فرزین، بهش گفتم که یه کم باهاش صمیمی شدم. میدونم که حسودیش شد! ولی گفتم که نامزدش توی رابطه مجاز باشه! یعنی ناراحت نباشه که اون نامزد داره!


فرزین یه پسر مطمئن بود از نظر خونواده ی من! همون سالها پیششم که رابطمون بهم خورد هیچکی منو محدود نکرد که با فرزین نباش چون هم بابام هم مامانم کامل میشناختنش!


ولی من دیگه دوسش نداشتم! فقط یه دوست بود برام! یه دوستی که هیچ احساسی بهش نداشتم! یه دوست مثل دخترای اطرافم!


قابل مقایسه نبود با احساسم به محمد! به محمد کلی احساسو تمایل داشتم ولی به فرزین هیچ! شاید دلیلم برای انتخاب فرزین این بود که فرزین بدون توضیح میدونست که باید یه دوست عادی باشه! دلیل دیگه اعتماد خونوادم بهش بود. که تو این سالها بدون مانع میذاشتن باهاش دوست باشم.

مامانم که خیلی دوسش داشت! گاهی واسه ناهار یا شام دعوتش میکرد. نه به عنوان دوست من. بلکه به عنوان دوست خونوادگی! که اصلا برای من مهم نبود . شاید اصلا متوجه ی اومدنش نمیشدم!

به فرزین هم گفتم که میخواستم با محمد تموم کنم ولی نتونستمو دوتا دوست عادی موندیم! اونم کارمو تایید کرد. تایید کرد چون از خیلی چیزا خبر نداشت!


با خونوادم راجع به آیندم حرف زدم! قرار شده بود یه راهو انتخاب کنم یا ازدواج کنم یا برم اونور آب درس بخونم! اونا راه سومی برام نذاشته بودن! ولی من راه سوم رو خودم پیشنهاد دادم:

- من نمیخوام ازدواج کنم! میخوام درسمو بخونم! نه خارج از کشور! تو ایران! درسته یه رشته ی بالا و توپ قبول نمیشم، ولی حس غربت کشیدن ندارم. میخوام تو موسیقی خودمو به یه جاهایی برسونم. نگین نه! من اینجور راحتم!


پدرو مادرم بعد از کمی فکر ازم قول گرفتن که دیگه گوشه نشین نباشمو درسمو بخونم! از دل من خبر نداشتن!

چند روز بعد به مامانم گفتم دارم با فرزین میرم کتاب بگیرم! مامانم تعجب کرد! پرسید:

- خبریه؟! خیره ایشالا!!

- مامان جان خبری نیست! فرزین برام عادی شده! دنبال یه دوست مطمئن بودم برای دوستی که فرزینو انتخاب کردم! تورو خدا گیر ندین! نه دوس پسرمه! نه قراره ازدواج کنیم! فقط دوست عادی!اینارو به بابا هم بفهمون! من حوصله ی گیر دادنشو ندارم!


سر هر چیزی بغض میکردم! حس میکردم همه بهم ظلم کردن! حس میکردم اگه آزادتر بودم آسمون مال من میشد و لازم نبود این همه بیقراری بکشم! و هر ثانیه حسرت نبودن آسمونمو با خودم بکشم!

تو رفتیو به راه تو هنوزم بیقرارم! نمیخوام تا بدونی تو هنــــوز چشم انتظارم!

بهار من! تو یار من! تو تنها یادگار من! منی که بی تو میمردم! چرا بردی قرار من!

برای من تو ما بودی! کجا از من جدا بودی! به هر جا من سفر کردم تو با من پا به پا بودی!

عشق من! عشق تو! یاد من! یاد تو! فــــــــــریادو فریاد از غم تو!


نوشته شده در پنجشنبه هفدهم مرداد 1392ساعت 18:58 توسط بهار|


" به تولد آسمون خوش اومدید "


 تصاوير زيباسازی وبلاگ،قالب وبلاگ،خدمات وبلاگ نويسان،آپلودعكس، كد موسيقی، روزگذر دات كام http://roozgozar.com


AxGiG,عکس گیگ پایگاه آپلود عکس ویژه وبلاگنویسان                   عشقم تولدت مبارک                    AxGiG,عکس گیگ پایگاه آپلود عکس ویژه وبلاگنویسان


 تصاوير زيباسازی وبلاگ،قالب وبلاگ،خدمات وبلاگ نويسان،آپلودعكس، كد موسيقی، روزگذر دات كام http://roozgozar.com


منو هر ثانیه و جنون تو! واسه من همین خیالتم بسه!

بذا جاده ها اشتباه برن! ما که دستمون بهم نمیرسه!


 تصاوير زيباسازی وبلاگ،قالب وبلاگ،خدمات وبلاگ نويسان،آپلودعكس، كد موسيقی، روزگذر دات كام http://roozgozar.com


عشقم! مرد رویاهای من! عطر ِ گل ِ مریمم! عزیزم! عروسکم! نفسم!

آسمانم! تولدت مبارک!


 تصاوير زيباسازی وبلاگ،قالب وبلاگ،خدمات وبلاگ نويسان،آپلودعكس، كد موسيقی، روزگذر دات كام http://roozgozar.com

لطفا برای ورود به جشن تولد به ادامه مطلب برید.


ادامه مطلب
نوشته شده در جمعه یازدهم مرداد 1392ساعت 6:44 توسط بهار|

اون شب كمي بعد نت وصل شد. اما اون چند دقيقه واسه من چند  سال گذشت. وقتي آن شدم خبري از  آسمان نبود. محمد به تنهايي منتظرم بود. ازش پرسيدم كه آسمان كو؟ گفت رفته اونور! پيش مهمونا! حدسم درست بود! ناراحت شده بود.پرسيدم:

- آسمان ناراحت شد محمدم؟

- آره بهار! با ناراحتي رفت! داشت حرف ميزد بعد فهميد نيستي! كاش دي سي نميشدي!

- حق داره محمدم . منم بودم ناراحت ميشدم. مطمئنم باورش نميشه كه دي سي شدم!

زدم زير گريه! چي ميشد چند دقيقه با من حرف ميزد توقع زياديه؟  چي ميشد با صداي آسمونم سال جديدو شروع ميكردم. اون شب تا دير وقت گريه كردم. كلا دلم گرفته بود همه ي بد بختيام برام پر رنگ شده بود! بدترين سال تحويل زندگيم بود!


منو محمد يه دغدغه ي بزرگ داشتيم. اونم جدايي بود!

همونطور كه ميدونيد از اول قرار گذاشتيم 2تا دوست چتي باشيم. ولي روز به روز داشتيم به هم وابسته تر ميشديم.

كلي مينشستيم با هم حرف ميزديم كه چه كنيم و نتيجه ي شبو روز حرف زدنمون راجع به اين موضوع اين بود كه تا شروع جام جهاني با هم باشيم و اول جام جهاني از هم جدا شيم. كه سرمون گرم فوتبالا باشه و كمتر اذيت شيم. محمد كه ميگفت:

- بهار روزاي جام جهاني من اينقدر تو بحر فوتبالم كه اصلا اذيت نميشم!

منم به فكر رفتن از ايران بودم. ولي شوقي واسه رفتن نداشتم. بال و پري واسه پريدن نداشتم. يه 6 ماهي تا جام جهاني مونده بود. به نظر زياد ميومد واسه دل كندن!

بعد از تعطيلات عيد آسمون به ايران اومد. چند روز بعدشم خونوادش اومدن بجز محمد.

محمد به خاطر سربازيشو اقامتش يه مشكلي داشت كه شرايط مسافرتو نداشت.قرار بود بياد ولي نشد. نشد به عروسي آسمان برسه دلم ميخواست محمد باشه و همه ي جريانو برام تعريف كنه ولي نشد.

هم من هم محمد ناراحت بوديم كه كارش جور نشد كه بياد ايران. قرار بود.از عروسی آسمونم برام عکس بگیره و بفرسته.

محمد به خاطر مشکلش خیلی دلش گرفته بود. رسم رفاقت میگفت که حالا نوبت منه که پشتش باشم

سعی میکردم بیشتر آن شم. فیلم ببینیم. آهنگ گوش بدیم. براش شاز بزنمو بخونم. بیشتر کال میرفتیم.

چون تنها بود و سکوت ازیتش میکرد. گاهی با دوستش که اونم ایرانی بود و چند سال بود که میشناختن همو بیرون میرفت.

با همه ی این وجود میدونستم خیلی دوس داره تو عروسی داداشش شرکت کنه!

حالا از حال و هوای دلم بگم. بیقرار بودم. دست خودم نبود. سکوت میکردم. محمد خودش ناراحت بود. من بیشتر از اینکه به ازدواج عشقم فکر کنم، به این فکر میکردم که چی میشد منم تو عروسی بودم.

شاید اولش حسودیم میشد ولی خیلی زود بهم خوش میگذشت. هر جا که آسمون باشه به من خوش میگذره! آسمونم بخنده من مست میشم! آسمونم دوماد میشه! خدایا کاش منم بودم و میدیدم!

هزاران بار صحنه های عروسیو تو مغزم ساختمو کارگردانی کردم! عشقم آواز میخونه؟ حتما میخونه! همه ی خواننده ها تو عروسیشون یه دهنو حتما میخونن! عشقم میرقصه؟ آره میرقصه! میدونستم مجلسشون خصوصیو راحته!

26 فروردین 1389 روز عروسی عشقمو عشقشه! بانو مریم و آقای آسمان. یک سال بعد از اون جدایی عجیبش از من!

اون روز از سر شب منو محمد آن شدیم. رفتیم تو یه کنفرانس. شروع به صحبت کردم:

- محمدم دزسته که منو تو دوس داریم تو عروسی باشیم ولی نیستیم، ولی خودمون تا صبح عروسی میگیریم. نمیخوام یه لحظه هم بد بگذره! یوهووووووووو عروسیه عشقمه و عشقششش! پس منو تو هم پای کامپیوترامون قر میدیم!

کلی آهنگ شادِ عروسی آماده کرده بودم. همه رو با محمد گوش دادیم. همشم تکس شاد میکردیم و آیکن رقص و شادی میفرستادیم.

به ظاهر محمد شاد بود. یعنی من اینجور میشناختمش! به نظرم ناراحت نبود. محمد خیلی زود ناراحتیشو نشون میداد و اهل وانمود نبود اصلا! تا نزدیک صبح با هم آهنگ گوش دادیم.

بعد که مطمئن شدم عشقمو عشقش حتما به حجلشون رفتن، جشن چتیمونو پایان دادیم و رفتیم کال.

خسته بودم! خیلی خسته!  خیالم راحت بود که کارا جور شد و طبق تماسی که محمد با خواهرش داشت همه چیز به خوبی پیش رفته بود! من که کاری نکرده بودم! جز نشستن پای کامپیوتر کاری نکرده بودم! پس چرا اینقدر خسته بودم؟

خسته ی این یه سال درد و رنج بودم! ولی عیب نداره! مهم عشقمه! مهم آسمونمه! که زندگیش سرو سامون گرفت! منم فراموشش میکنم کم کم! مگه آدم تا چند وقت میتونه عاشق یه مرد زن دار باشه! خیالم که ازش راحت شد. کم کم فراموشش میکنم.

تو کال با محمد شروع کردیم به مسخره کردن عروسیو حرفای خنده دار زدن! میخندیدم. از ته دل میخندیدم. دیگه همه چی تموم شد. آسمونم متاهل شد. شاید تا دیروزش امکان داشت گاهی شک بکنم که شاید نشه! گاهی شک کنم که همه چی دروغ بوده! ولی نه! دروغ نبود. آسمون من زن گرفت! از فردا زندگی جدیدشو شروع میکنه!

تو کال بودیم. تو اتاقم بودم! خودم اونجا بودم و روحم یه جای دیگه بود! تو دلم حرف میزدم: خدایا! خوشبختشون کن! خدایا آسمونمو مریمشو به تو میسپارم! یه کار کن خوشبخت شن! بانو مریم! مریمم! آره مریمم! مریم آسمون، مریم منم هست! مریمم! حالا تو تو تور سفید و حجله ی جدیدتی! خبر نداری از یه شهر دیگه! یه دختری تو تاریکی اتاقش نشسته و واسه خوشبختیت به خدا التماس میکنه!

خبر نداری که تا نزدیک صبح به شادباش عروسی تو و عشقش جشن گرفته! هر چند با ظاهری محقر! اما با نفس عملی بزرگ! مریمم! عزیزم! عروسم! عروس ِ عروسکم! امشب عزیزترین چیز زندگی منو دادن به تو! روزگار دادش به تو! مال خودت! مال چشات! مبارکت باشه عروس ِ عشقم! مراقبش باش! مطمئنم تو لیاقتشو داری و نه کس دیگه!

مریمم! از راه دور!  یه بهاری شب و روز به یادته و سعی میکنه برات انرژی مثبت بفرسته که عروسکشو خوشبخت کنی!

حال مثل دختر بچه ای بودم که داشت میدید  عروسکی که از پشت ویترین میدید و پولش نمیرسید بخرتش، رو به یه دختر بچه ی دیگه فروختن! تو دلم عروسک مال من بود! پس ای صاحب جدید عروسکم! مواظبش باش!

با همین فکرا خوابم برد. اون روزا بیشتر سکوت میکردم و با محمد آهنگ گوش میدادیم. چند روز بعد خونواده ی آسمون برگشتن. البته بدون آسمون و زنش. بعد از چند وقت میدیدم محمد کم آن میشه! شبا همون اول صحبت خوابش میگرفت. این موضوع عصبیبم میکرد. همه ی زندگیم شده بود چت با محمد. حالا که  میدیدم عوض شده ناراحت بودم.

یه شب ازش توضیح خواستم.  فهمیدم هر روز با خواهرش میرن واسه خونه ای که واسه آسمون و مریم گرفتن خرید میکنن! دارن خونرو آماده ی ورود عروس میکنن!

پرسیدم: محمد جان! مگه قراره اونجا زندگی کنن؟

- کامل که نه! گاهی اینجانو گاهی ایران!

-  کارای آسمون چی؟؟

- خودش میدونه دیگه عشقم! من نمیدونم!

یه کم فکر کردمو گفتم:

- محمد به تو چه که هر روز میری خرید و کار و چیدن!! آسمون هیچ وقت واسه تو کاری نمیکنه! خودش بیاد بکنه به تو چه؟

- بهارم! من هرچه از آسمون بخوام برام انجام میده! بعدشم کسی جز من نیست! مامانم پاش درد میکنه!

نمیخواستم محمد ازم دور شه!  حتی واسه کارای آسمان!


آسمون مریم ماه عسل رفته بودن کیش! البته اون روزا نمیدونستم. بعدنا فهمیدم.


خونه ی عشقم آماده شد. عشقم رفت اونور آب! بدون زنش! رفت تو چند روز کارای اقامت مریمو درست کردو برگشت ایران.چند روز بعد با مریم برگشتن اونور!

خیلی دوس داشتم خونشونو ببینم. خیلی از محمد عکس خواستم ولی نشد!

چند روز بعد هم تو خونه ی محمد اینا یه جشن گرفتن! که عروسو به فامیلی که ایران تو عروسی نبودن و دوستاشون معرفی کنن. از اون جشن هم من هیچ تصویری ندیدم. محمد یه دیقه زنگ زد که من صدای آسمونو بشنوم ولی اینقدر شلوغ بود که چیزی نشنیدم. محمدم قط کرد.

واسه همون یه کم هم کلی التماسش کرده بودم.

خیالم از عشقم و عروسش راحت شد. یه روز به محمد گفتم که میخوام آسمونو فراموش کنم.يه بار ديگه اين تصميمو پارسالش گرفته بودم وقتي تازه رفته بود. ولي نميشد يه آهنگشو پاك كرده بودم كلي گشتم تا باز پيداش كنم. كلي گريه كرده بودم تا آهنگه پيدا شه!

ولي اين دفعه فرق داشت! اين دفعه ميخواستم فراموشش كنم! منطقي! يعني آروم آروم! حد اقل كمرنگش كنم.

گفتم:

- محمدم من یه تصمیم گرفتم! میخوام که کمکم کنم مثل همیشه میخوام پشتم باشی

- حتما عزیزم. بگو!

- میخوام آسمونو فراموش کنم! دیگه اسمشو نیار! دیگه راجع به خودشو زنش هیچی نگو!

- بهارم! میشه مثل اون دفعه! خودتو الکی اذیت میکنی! ولی چشم من اسمشونو نمیارم!

- اون دفعه فرق داره! مثل اون بار نیستم. اون موقع میخواستم آهنگا و پی اماشو یهو پاک کنم! که کارم اشتباه بود. حالا میخوام خودمو کنترل کنم و سراغ فایلاش نرم!


آوردن اسم آسمان ممنوع شد! محمد هم اسمشو نمیاورد. منم به ظاهر خوب بودم. نه صداشو گوش میدادم نه راجع بهش با کسی حرف میزدم.

ولی همه ی فکرم پیشش بود. اینکه میخوام فراموشش کنم تو دلم یه غم بزرگ ساخته بود. اشتباه کردم. باید فراموشش میکردم. نباید بهش فکر میکردم. باید هر جور که میشد فراموشش میکردم. ولی نکردم!

اینقدر سختم بود که صداشو گوش نمیدادم که خیلی بد اخلاق شده بودم. کم حوصله و کم حرف شده بودم.

گاهی با محمد میرفتیم تو کنفرانسی که دوستامون بودن.  اونجا غممو پنهون میکردم. به دو دلیل یکی اینکه خودمو نشکنم!  یکی دیگه اینکه نمیخواستم محمدو خار کنم! نمیخواستم همه بگن جی اف محمد یکی دیگه رو دوس داره یا از این حرفا!


گاهی به جداییم با محمد فکر میکردم. بعد از من محمد خیلی تنهایی سختش میشد. با خودم میگفتم که ای کاش یه جایگزین واسه خودم بذارم که وقتی جدا شدیم محمد کمتر اذیت شه.

میدونستم محمد به نت خیلی وابستس. پس تصمیم گرفتم بعد از خداحافظیمون دیگه آی دیمو آن نکنم و بذارم محمد راحت باشه.

یه دختر خوبم براش انتخاب کنم. یکی که بتونه زیاد آن شه! یکی که کنار بیا با دور بودن محمد. یکی که ...یکی مثل سین!

این تو فکرم افتاد که سین و محمد و آشنا کنم و کم کم کنار بکشم.

ولی سختم بود. خیلی حسودیم میشد. ولی چاره ای نداشتم. یه شب راجع به سین با محمد حرف زدم. همونجور که میدونید سین یه مقدار از خودش تمایل نشون داده بود قبلا. ولی میدونستم باید اول با محمد حرف بزنم وگرنه خیلی ناراحت میشه.

جریانو بهش گفتم. عصبانی شد. نپذیرفت. دعوام کرد و ازم خواست این حرفو تکرار نکنم. بعد جفتمون ساکت و ناراحت شدیم. میدونست نباید سرم داد میزد من داشتم پا رو دلم میذاشتم. پشیمون شد. شروع کرد به قربون صدقه رفتن. منم از اونام که لوسم میکنن بدتر بغضم میترکه! گفت:

- بهار منم بعد رفتنت دیگه آن نمیشم. چند وقته بهش فکر میکنم.

- نه محمد نمیخوام اینجور بشه! میدونم به نت وابسته ای! نباید این تصمیمو بگیری.

- بهارم من تصمیممو گرفتم! من بدن تو نمیتونم کامپیوترمم تحمل کنم چه برسه به نت! به چت! هرگز! با هم میریم.


محمد رو تصمیمش مصر بود. چند شب دیگه باهاش حرف زدم. میگفت باید از نت کنده شه و بره پی زندگیش. پس یه نقشه ریختیم که با هم که از نت میریم یه حرفی که آرزومون بود رو بزنیم که هم پسرایی که چشمشون دنبال من بود، و هم دخترایی که چشمشون دنبال اون بود ادب شن و یاد بگیرن چشمشون دنبال مال کس دیگه نباشه. میخواستیم بگیم که داریم نامزد میکنیم.

اینو محمد خواست و برام این قانونو گذاشت که بعد از خداحافظی از چت دیگه نباید با این دوستات رابطه داشته باشی. منم پذیرفتم. میخواستم یه زندگی جدید شروع کنم.

کم کم داشتیم به جام جهانی نزدیک میشدیم. 2 ماه مونده بود به روزی که قرار بود توافقی از هم جدا شیم. 2 تا آی دی ساختیم مثل هم! و فقط همو ادد کردیم. تصمیم گرفتیم از چت خداحافظی کنیم و فقط باهم باشیم. یعنی دیگه آیدی های قبلمونو آن نکنیم. به اصطلاح بای چت بدیم.

تو چند روز از دوستامون خداحافظی کردیم. قرار شد خطامونم عوض کنیم و همه رو تو بیخبری بذاریم.با این پیش فرض که ما با هم نامزدیمو قراره عروسی کنیم.

خداحافظی از ساحل و مینا و رامین برام سخت بود. با زبن  بیزبونی بهشون گفتم دیگه باهام تماس نگیرین و خودم خبرتون میکنم یه روز! اون شب کلی گریه کردم. ولی محمد آرومم کرد.

حالا شب و روز با هم بودیم. مثلا میخواستیم با هم نبودن 2 ماه دیگمونو جبران کنیم.

یه شب پرسیدم:

- محمد تو چرا اصلا راجع به جدایی حرفی نمیزنیو تا بحثشم میشه بحثو عوض میکنی؟

- چون عذابم میده این موضوع چون خیلی سختمه!

- منم خیلی سختمه!

- من خیلی بهش فکر میکنم. چرا دونفر که همو دوس دارن باید از هم جدا شن؟

- روزگار اینو میخواد عزیزم! دست ما نیست! هرچییم بررسیش میکنم میبینم بنبسته این راه!

- نمیدونم!

- چیو نمیدونی؟ من اگه راهی داشتم از تو جدا نمیشدم. 10 سالم باهم بمونیم آخرش باید جدا شیم. ما که نمیتونیم با هم ازدواج کنیم!

- اگه بخوای میشه!

- محمدم قبلا هم راجع به این موضوع حرف زدیم که عزیزم! چرا فکر میکنی من نمیخوام؟ اگه بین من و تو آسمون نبود میشد. حالا نمیشه! دلیلاشم گفتم و بازم میگم ...


دوستای عزیزم خسته نباشین! مرسی که خوندین.






نوشته شده در جمعه یازدهم مرداد 1392ساعت 4:41 توسط بهار|

سلام به دوستای عزیزم. شهادت حضرت امیر المومنین، امام علی علیه السلام رو به همه ی شیعیان تسلیت میگم.


« برو ای گدای مسکین! در ِ خانه ی علی زن

                                                                  که نگین پادشاهی، دهد از کرم گدا را»



نوشته شده در سه شنبه هشتم مرداد 1392ساعت 9:14 توسط بهار|


«آسمون داره از دور مياد. يه كم اينجا تاريكه! عيب نداره! با وجود تاريكي هم دارم ميبينمش! شلوار جين و كتوني سفيد پوشيده! واي خدايا چقدر دوسش دارم. لبخند ميزنه. بازم دندوناي رديف و سفيدش تو تاريكي برق ميزنه! اين آسمون منه! كاش بتونم برم جلو باهاش حرف بزنم. چرا نميتونم؟ چرا نميتونم؟ چرااااا؟»


از خواب پريدم! نميدونستم كابوس بود يا خواب ديدار؟ تو تختم نشستم. بازوهامو گرفتم و مثل كسي كه بدن داره درد ميكشه شروع كردم به گريه كردن! واقعا درد داشتم! ولي از تن نه! از جان و دل!


دلم برات تنگ شده بود آسمونم! خوب كردي اومدي به خوابم! ديدنت حتي تو خواب چشمامو نوازش كرد! نوازش! نوازش بود وقعا؟ يا سيلي بود؟ چرا بايد خوابشو ببينم؟ چرا بايد داغ دلم تازه شه! من ديگه نميخوام بهم سر بزني!

پاشدم! اتاقم تاريك بود. رفتم پاي كامپيوترم. جلوي آيديم استتوس كردم: كابوس شيرين من! ديگه به خوابم نيا!

اين جمله يهو به ذهنم رسيد. كه بعدا مصرع اول يكي از شعرام شد.

ديگه نميخواستم خوابشم ببينم.« من خودم دوس پسر دارم. هر چند ازم دوره و فقط تو چتيم! ولي همه زندگيمو پر كرده.»

منو محمد هر شب با هم شام ميخورديم. محمد همه ي تلاششو ميكرد كه منو به خودش وابسته كنه. ميگفت بريم غذامونو بياريم. غذامو ميوردم پاي كامپيوترم. بعد بايد هر دو تو پي ام مينوشتيم "حملههههههه" بعد شروع ميكرديم به خوردن.


شايد خنده دار باشه. ولي اون روزا همين كارا برام نجات بود! برام پناه بود! با اون حال و روزي كه داشتم، ديگه كسي تو خونه بهم گير نميداد! بابا و مامانم فعلا سكوت كرده بودن كه يكم بگذره بهتر شم. پس ميذاشتن غذامو دير وقت پاي كامپيوتر بخورم.

بابام ميدونست چت ميكنم. ميپرسيد با كي چت ميكني؟ ميگفتم با مينا و نامزدش! گاهيم ساحل آن ميشه!

بابام به ساحل اطمينان داشت. برا همين ميذاشت هرجا كه ساحل باشه برم. مامانم كم كم بهش توضيح داده بود كه با يه پسري چت ميكنم كه يه دوست اجتماعيه و رابطه اي بينشون نيست.

بابامم بهم گير نميداد. حتي يه بار كشوري كه محمد ساكنش بود و اطلاعات ذيگه ي محمدو ازم پرسيد. منم برا اينكه خيالشو راحت كنمو اونم جلوي پام  سنگ نندازه بهش گفتم محمد ازم كوچيكتره!

داشتن يه دوست ساده از نظر پدرم مشكلي نداشت. كم كم محمد يه دوست مجاز شد. ولي بابام نميدونست كه محمد داداش همون پسريه كه من عاشقشم.


اين بيرون رابطه بود. رابطه ي بين خودمون فرق داشت! محمد روز به روز عاشقتر ميشد. منم دوسش داشتم. سعي ميكردم. به آسمون ربطش ندم و خودشو دوست داشته باشم. حس ميكردم گاهي حسوديش ميشه وقتي از آسمون ميپرسم يا يه چيزي ميگم. ولي خداييش خيلي بهم كمك ميكرد!‌خيلي باهام راه ميومد.

گاهي كه حالم بد ميشد باهاش درد دل ميكردم و اون مثل سنگ صبور به حرفام گوش ميداد و آرومم ميكرد.

گاهي گريه هامو تحمل ميكردو آخرش ميگفت گريه هام عذابش ميده. خيلي دوسش داشتمو نميخواستم عذاب بكشه.  ولي حالا كه پناهم شده بود چاره اي نداشتم جز اينكه درد دلمو بيرون بريزم.

گاهي باهم صداها و آهنگاي آسمونمو  گوش ميداديم. محمد حرفاي خنده دار ميزد كه من ناراحت نباشم. منم خيلي كم پيش ميومد كه تنها باشم و صداي آسمونو گوش بدم. چون خيلي سختم بود و حسابي گريه ميكردم.


وقتي يه كسي شكست عشقي ميخوره يا از عشقش جدا شده، آهنگاي غمگين گوش ميده و گاهي با اون آهنگا گريه ميكنه! حالا تصور كنيد من با صداي عشقم آهنگ گوش ميدادم و گريه ميكردم.

من و محمد هميشه سر گرم بوديم. يا آهنگ گوش ميداديم يا ميرفتيم تو روما و مسخره بازي در مياورديم. يا تو كال بوديم. گاهي هم از طريق يه برنامه اي با هم فيلم ميديديم.


انگار محمد واقعا عاشق شده بود! محمدي كه هر روز ساعتها بيرون بود ديگه بيرون نميرفت. همش تو خونه بود. از خواب كه بيدار ميشد آن ميشد. منم همينطور.  شبا هم تا ديروقت باهم بوديم و آخرم با هم ميخوابيديم. بعضي وقتا تو كال ميخوابيديم.

واقعا زندگيمون با آدماي ديگه فرق داشت. من كه نه بيرون ميرفتم! نه مهموني! هيچي! فقط كلاس موسيقي ميرفتم اونم هفته اي يه روز!


اواسط تابستون بود. تولد آسمون رسيد! تولدي كه قبلا تو ذهنم واسش نقشه ها كشيده بودم. ميخواستم براش هديه بگيرم. ميخواستم هر جا كه باشه سورپرايزش كنم. چه تو چت چه تو تهران! حالت ديگه اي تو ذهنم نبود! ولي حالت ديگه اي پيش اومد. 


بيتاب بودم. كلي فكر كردم. سر شب بود. فردا تولد آسمونمه! بهتره بهش تبريك بگم! نه! تبريك چرا بگم؟

ما كه ديگه رابطه اي نداريم! رابطه؟ قبلشم يه رابطه ي عادي داشتيم! دوس پسرم كه نبود! حالا هم يه تبريك كه چيزي نميشه! خب اگه چيزي نميشه چرا تبريك بگم؟

تبريك بگم كه دلم ذوق كنه! خب دلم ميخواد! ولي ديگه با اون آيديش كه آن نميشه! واي خدايا چقدر دلم براش تنگ شده!  بهش زنگ ميزنم!

ميدونستم كار اخلاقي و مناسبي نيست كه به كسي كه با يكي ديكس زنگ بزنم. ولي اون خانوم كه ايرانه! منم كه نميخوام چيزي بدي بگم. يه دقيقه!

تصميم خودمو گرفتم. پاشدم . رفتم لب پنجره. شماره ي اونورش با اسم آي ديش سيو بود.شمارشو گرفتم! ورداشت! يه جاي شلوغ بود.

- سلام آسمان جان!

- سلام بفرمائيد!

معلوم بود صدام خوب بهش نميرسه! صدايي كه همه ي تلاشمو ميكردم كه گرفته و لرزون نباشه!  گفتم:

- من بهارم! دوست محمد. حال شما خوبه؟

- خوبم مرسي. شما خوبي؟

- مرسي عمويي! زن عمو خوبن؟

- ممنون خوبه!

- زنگ زدم پيشاپيش تولدتو تبريك بگم! 120 ساله شي! به زن عمو هم خيلي سلام برسون! بگو خيلي چاكريم زن عمو!

همين! بعدشم خداحافظي! چه تولد با شكوهي!! ولي خوشحال بودم. چند ثانيه صداشو شنيدم! صدامو شنيد! اين يعني خوشحاليو مستي اون شبم تكميل شد! حيف كه اين همه عشق داشت هدر ميرفت! 


چند روز بعد خبر دار شدم كه آسمون داره مياد ايران! مامانشم چند روز بعدش اومد. اومدن كه برن خواستگاري! كه رفتن! دقيقشو من با خبر نشدم چون محمد ايران نبود و خيلي در جريان نبود. فقط فهميدم كه بله رو گرفتن! البته اونجور كه من فهميدم عروس خانوم همون اول بله گفته بود. خونوادشم موافقت كرده بودن. حالا ديگه نامزد شدن.

آسمون هم ايران موند! البته تهران نه! شيراز! حس ميكردم ازم دوره!چون وقتي اونور بود هر روز حالشو از محمد ميپرسيدم. حالا محمد هم ازش خبر درست و حسابي نداشت.


كنار اومده بودم با وضعيتم. با ناراحتيم ميساختم. چاره اي نداشتم. وقتي تنها بودم خيلي اذيت ميشدم. حسرت!
دلم پر از حسرت بود. حسرت گرفتن دستاش! حسرت خيره شدن به چشماش! حسرت اينكه يه كم مال من باشه! حسرت اينكه چند روز دوست پسرم باشه! حسرت اينكه يه كم دوسم داشته باشه! حسرت يه بوسه!حتي  فقط يه بوسه ي يادگاري هم نداشتم! همش حسرت نداشته هامو ميخوردم.

يه روز از محمد حال آسمونو پرسيدم. ميخواستم بدونم كاراش چطور پيش ميره! چيز زيادي نميدونست. پرسيدم:

- محمدم! اسم نامزد آسمون چيه؟

-اسمشو شنيده بودم ها! يادم رفته! بعد بهت ميگم!

يكي دو بار ديگه هم ازش پرسيدم. پيچوند. نميدونم چرا نميخواست بگه! ولي آخر گفت: "مريم"


اسم نامزد آسمونو فهميدم! بانو "مريم"! يه دختر شيرازي كه هم سن خودم بود. بانويي كه من در مقابلش سر تعظيم فرود ميارم! دوسش دارم چون انتخاب عشقمه! دوسش دارم چون از اين به بعد اين بانو، مال آسمونمه! من سازي كه آسمون دست ميگرفتو دوست داشتم! لباساشو دوست داشتم! ماشينشو دوست داشتم! چه برسه به يه انسان كه از اين به بعد همراه و همسر آسمونمه! دوسش دارمو برام عزيزه!

حتما بانويي با كمال و جماله كه آسمون مغرور و سختگير منو تو مدت كوتاه جذب خودش كرده!

بانو مريم عزيزم! مباركت باشه آسمون دوستداشتني من! مباركت باشه! مريم جان! تورو قسم ميدم به رنگ چشماي زيباي شوهرت، كه مراقب عشقم باش! مواظب آسمونم باش! خوشبختش كن! نذاري آسمونم غصه بخوره هيچ وقت! هميشه پشتش باش! منم از دور! از خيلي دور، براتون دعا ميكنم. آرزو ميكنم خوشبخت باشين!

مريمم! دوسِت دارم! به خدا دوست دارم! چون آسمونم دوسِت داره! چون اينقدر خوبي كه عشق من پسنديدت! عشق من به آسمون يه عشق پاكه! بدون هوس و شهوت! پس اي بانوي عزيزم! من به شما حسادت نميكنم! شما هم مثل بقيه ي اعضاي خونوادش برام عزيزي! نه! بيشتر از بقيه عزيزي! خيلي عزيزي!

بعد از نامزدي آسمون و مريم، يه كم آروم شدم. خودمو اينجور آروم ميكردم كه ديگه عشقم تنها و ناراحت نيست!

آسمون 4 ماه ايران موند. من اصلا نفهميدم چه ميكنه! محمدهم ميگفت كه نميدونه. منم سعي ميكردم خيلي از محمد نپرسم. حس ميكردم حسوديش ميشه. من و محمد خيلي وابسته شده بوديم. اگه يه روز آن نميشد، ديوونه ميشدم. كه خدا رو شكر اونم همين حسو داشت و همش آن بود.

شبا با دوستامون يه كنفرانس ميزديمو ميرفتيم دور هم حرف ميزديم يا آهنگ گوش ميداديم. من هم كه ساز زدنم خوب شده بود، به درخواست دوستام گاهي ساز ميزدمو ميخوندم. واسه محمد كه هر شب ميخوندم. انگار تقدير اينجور شده بود كه اونجور كه من آسمونو دوست داشتم، محمدم منو دوست داشت.


بعد از 4 ماه آسمون برگشت اونور آب! باز احساسش ميكردم. به محمد كه نزديك بود من حس ميكردم به منم نزديكه! يه شب كه همه آن بوديم، باز آسمون از طريق آي دي محمد اومد تو كنفرانس حرف زد. بازم منو نديد! ولي طپشاي قلب من به فلك سر ميزد. چقدرررر دلم هواشو كرده بود. به مينا گفت:

- چطوري مينا جان؟ چه خبر از پفك؟ من كه تو تركم! ممنوع شده برام! گفتن برات بده نخور! چه ميدونم گفتن ضرر داره، نخور! جون ِ تو پفك الآن برام شده مواد مخدر! بايد يواشكي برم يه گوشه اي يه دونه بخورم!


بعدشم خنديد. دوستاش گفتن چرا سر نميزني؟ چرا بيمعرفتي؟ اونم بهونه آورد كه سرش خيلي شلوغه و از اين حرفا!


بهار هم كه هيچ! يه جمله هم به من ميگفتي آسمونم! چي ميشد؟ تا چند وقت دلم خوش ميشد! شايد ازم ناراحت بود!‌ولي آخه چرا؟ من كه كاري نكرده بودم! شايد ازم گله داشت! شايدم ازم متنفر بود! ولي با عقل جور در نميومد كه از روي بيتفاوتي وبي دليل با من حرف نزنه!

خواب ديدم از تو دور شدم! واي كه عجب خواب بدي!

گفتم بيا با هم بريم! گفتي كه راهو بلدي!

هرچي صدات كردم نرو! اما به جايي نرسيد!

يكي يه جا فرياد ميزد: ديوونه! از قفس پريد!

صبح كه رسيد بيدار شدم! ديدم كه رفتي به سفر!

بغضي نشست توي گلوم! خوابم يا اين حقيقته؟

بازم صدات كردم ولي! ديدم سكوت جوابته!

گفتم كه شايد اين سفر، تموم بشه همين روزا!

دوباره باز ميبينمش! چه خوش خيال بودم خدا!

ساعتو لحظه هام گذشت! چشمام به كوچه خيره بود

من منتظر بودم بياد. خيلي دلم تنگ شده بود

روزا مثه ديوونه ها پرسه زنون تو كوچه ها!

شبا يه گوشه از اتاق! گريه و آه بيصدا!

مثل همون خواب سياه، رفتو منو تنها گذاشت!

گفتن اين قصه ي تلخ ارزش خوندنو كه داشت!


چند شب بعدش تو كنفرانس بوديم با دوستامون. بازم خواستن من ساز بزنمو بخونم! منم خوندمو ساز زدم. وقتي كه تموم شد. محمد پي ام داد:

- آسمون صداتو شنيد!

يخ زدم! خشك شدم. خيلي حالم بد شد! دنيا روي سرم خراب شد. قبلا بهتون گفته بودم. من جلوي آسمون هيچ وقت نه ساز ميزدم نه ميخوندم. اول اينكه روم نميشدو بعدشم اون تو خوندن و ساز زدن حرفه اي  بود. و بيشتر از من بلد بود. پس مثل بقييه ي شنونده ها كه تشويقم مي كردن نبود. ايرادامو ميفهميد و من خيلي بدم ميومد.

واقعا ناراحت بودم. محمدو دعوا كردم كه چرا گذاشتي بشنوه؟ محمد هم ادعا ميكرد كه بيتقصيره! ولي من محمدو مقصر ميدونستم.

خيلي ناراحت بودم. چند دقيقه بعد آسمون باز از آي دي محمد شروع كرد به حرف زدن. بعد از يه سلام و احوالپرسي مختصر با همه، بعد از مدتها منو ديد بلاخره!! با يه حالتي كه من بدم اومد گفت:

- به به! خانوم بهار! جاي منو گرفتي تو روم!

تو تكست نوشتم:

- نه آسمون جان! اين چه حرفيه! من به پاي شما نميرسم!

حالم خوب نبود. همه ي بدنم خيس عرق بود. عصبي بودم. ولي توي اون حال نذار، قلب ديوونم خوشحال بود!! قلبم از شنيدن صداي آسمون، تند ميطپيد!

دقيق يادم نيست آسمون چي گفت. ركوردشو دارم. اگه گوش دادم و چيزيو از قلم انداخته بودم مينويسم براتون. ولي يادمه كه زود سازشو گرفتو شروع كرد به زدن. يه جوري ساز ميزد كه انگار كه ميخواد مهارتشو به رخ من بكشه و همه بفهمن كه من خيلي هم خوب اجرا نكردم!

باز اين ترانه رو بازخوني كرد:

از تو گذشتن سخته با تو نبودن درده واسه من!

وجود من مال تو!قلب تو هم مال من عزيزم!

رفتن تو مرگه منه! دستاي تو دستمه!

نگو كه بايد جداشيم!نبود تو نبودمه!

بدون تو كم ميارم! تا پاي جوون دوست دارم!

اگه تو از من جدا شي اميد موندن ندارم!

اون شب خيلي ناراحت بودم. كلي گريه كردم. محمدم هر كاري كرد نتونست آرومم كنه!


خونه ي محمدينا حالو هواي خونه كِشي گرفته بود. ميخواستن خونه ي بزرگتري بگيرن. چون بعد از ازدواج آسمون  قرار بود يه جشن هم اونجا بگيرن و عروس و دوماد يه مدت اونجا بمونن. پس به فكر تعويض خونه افتاده بودن.

اين امر باعث شده بود كه محمد كمتر آن شه و من از اين موضوع خيلي ناراحت بودم. وقتي هم كه آن ميشد اينقدر خسته بود كه همش خوابش ميومد.

وقتيم كه تو خونه ي جديد ساكن شدن، ما يه مشكل ديگه داشتيم. اين كه تا نت خونه وصل شه، از يه فلش واسه اينترنت استفاده ميكردن كه فقط يه نفر ميتونست باهاش وصل شه. پس  نت نوبتي شده بود. من بايد منتظر ميموندم كه آسمون با نامزدش حرف بزنه و شامشونو بخورن تو كالو وبكم! بعد كه آسمون خوابش گرفت، نتو بده به محمد.

شبايي كه دير ميومد محمد عصبي ميشدم و ميگفتم: چرا اعتراض نمكني؟ چرا ساكت ميشيني؟ حق ِ تو هم هست! دوست دختر تو هم منتظره!

گاهي ميرفت غر ميزد! آسمونم برا اينكه محمد ديگه ساكت شه، لپ تاپ نوشو  كه وبكم داشت ميداد به محمد! كه مثلا دوست دخترش حال كنه!  الحق محمد كه وب ميداد من همه ي انتظارام يادم ميرفت.

يه مدت اينجور گذشت. به فكر افتاديم كه سر شبا كه آسمون شروع نكرده ما از نت استفاده كنيم و شبم بعد از اونا ما استفاده كنيم. اينجور بيشتر با محمد بودم و اون انتظار شبانه برام كمرنگ ميشد. يه شب كه سر شب آن شديم رفتيم كال. محمد مثل هميشه شيرين زبون و خوش خنده بود. يهو وسط حرفاش انگار با يكي ديگه حرف ميزد:

- داري ميري بيرون؟ با بهار حرف ميزنم. باهاش حرف ميزني؟ بهار! بيا با آسمون حرف بزن!

يادم مياد كه تو اتاق ِ تاريكم نشسته بودم كه با نور زرد يه چراغ كوچولو تزئين شده بود. رو تخت نشسته بودم. از شوق چيزي كه شنيده بودم نيم متر به هوا پريدم. هدسِت جابه جا شد يعني محمد دادش به آسمون. دلم تو تب و تاب بود! سلام كرد. صداش هنوز تو گوشمه! چه مهربون بود. چقدر خوشحال شدم! يه حال احوال ساده بود! ولي منو مست كرد! گفتم:

- چه خبرا عمو آسمون؟ زن عمو جونم خوبه؟

- مرسي بهاري خوبه! تو چطوري؟

- خوبم عزيزم! خوبم!

خوب بودم! از شنيدن صداش خوب بودم! چقدر دوسش داشتم! ذوق و شوق تو صدام موج ميزد. گفتم:

- داشتي جايي ميرفتي؟

- آره بهاري! داشتم ميرفتم بدوم. عصرا ميرم ميدوم كه بدنم رو فرم بمونه!

- خوب كاري ميكني! برا سلامتتم خوبه! از زن عمو چه خبر؟ خوبه؟ اذيتش كه نميكني!

- خوبه خدا رو شكر! بهار تو چرا فكر ميكني اذيتش ميكنم؟

- نبايدم اذيتش كني. من به شدت طرفدار خانومام! عروسي كيه به  سلامتي؟

- يه كم اينجا كار دارم. بعد ميام ايران كاراي اونجارو درست ميكنم.

- به سلامتي! منم دعوتم عروسيت؟

- خوش اومدين! بعله دعوتين!

- آسمون جون! ايشالا خوشبخت شي! هميشه دعا ميكنم خوشبخت شي!

بعد خداحافظي كرديم و اون رفت كه بدوه!

محمد كه از اتاق بيرون رفته بود اومد. نخواستم حس بدي داشته باشه. تا اومد شروع كردم به قربون صدقه رفتنش. من يه جوري با آسمون حرف زدم كه آسمون حس نكنه من به خاطر اون با محمد دوستم. نخواستم محمد ضايع شه. محمد خيلي برام عزيز بود. عشقو حس ميكردم. محمد واقعا عاشقم بود. منم خيلي دوسش داشتم.

يه كم كه حرف زديم گفت:

- بهارم خوشحال شدي كه دادم با آسمون حرف زدي؟

-محمدم! خيلي خوشحالم كردي! بينهايت!

بعد بغض گلومو فشار داد. اشكم از گوشه ي چشمم اومد پايين. گفتم:

- مرسي كه با مني! مرسي كه دوسم داري! اگه تو با من نبودي هيچ وقت اين لذت بزرگ نسيبم نميشد كه صداي عشقمو بشنوم! اصلا اگه تو نبودي من بعد از آسمون ديوونه ميشدم! تو موندي و پشتم بودي كه دووم آوردم.

وابستگي منو محمد كه بيشتر ميشد دلواپسيمونم واسه  آخر ربطه بيشتر ميشد. ما قرار بود يه دوستي كوتاه داشته باشيم. هر بار راجع به آخر رابطه با محمد حرف ميزدم عصبي ميشد و حرف درستي نميزد! حق داشت! جدايي واسه جفتمون سخت بود. 

2 بهمن تولد منه! آن شدم ديدم كسي آن نيست. محمد اينوايدم كرد به كنفرانس! وقتي وارد شدم يه آهنگ تولد پلي شد! همه ي دوستام آي دياشون آن شد با استتوس بهار جان تولدت مبارك! همه آيكون رقص و جشن ميزدن. ساحل بعد از آهنگ شروع به صحبت كرد كه همه رو محمد جمع كرده اينجا كلي برنامه ريخته كه دوستات جمع شن! اكثر دوستام كه تو گروه بودن آن شده بودن. ميدونستم ساحل و محمد همه رو تو كنفرانس جمع كردن! همه به نوبت ميو مدن آهنگ شاد ميذاشتن.

آخراش ديدم محمد كم تكس ميكنه. با خودم گفتم محمد خسته شده كم كم تشكر كنم از دوستامو خدا حافظي كنم.

تو طول تولد، همش به ياد تولد پارسالم ميوفتادم. كه همه خونه ي ساحل بوديم. علي هم بود. يه كم اومد و رفت! آسمون از اولش بود ولي با چند نفر كه با من دوست نبودن رفته بود تو اتاقو تا آخرشم در نيومد. واسه هر كي كه تولدش بود يه تولد تولد ميخوند! من توقع همونو ازش داشتم كه نخوند. شب كه همه رفته بودن و منمنتظر مامانم بودم كه بياد دنبالم، اون هنوز تو اتاق بود. اس ام اس داد:

- تولدت مبارك! من امشب سرماخورده بودم همش بيحال بودم. 

- مرسي. آره صداتو شنيدم كه گرفته!

- از كجا شنيدي؟

- همونجا كه خوندي!

- يهو يي شد! قرار نبود بخونم!

-كويرو خوندي! من عاشق كويرم!

- منم عاشق خوب شدنم!


مرور خاطرات پارسال تو ذهنم حسابي متفكرم كرده بود. كم كم همه رفتن. منو محمد مونديم. رفتيم كال. كلي ازش تشكر كردم كه جشن برام گرفته و دوستامو دعوت كرده.

سورپرايزم كرده بود. پرسيدم:

- آخراش خسته شدي؟ كم تكست ميكردي عزيزم!

- نه آخرش راستش يه اتفاقي افتاد! نميدونم لازمه بگم يا نه!

- بگو محمدم! چي شده؟ قلبم داره از جاش  كنده ميشه!

- اين دختره هست كه آيديش فلانه!

- خب!!؟ همون (سين ِ) خودمون؟؟  (بهتره اسم كامل اين خانومو عنوان نكنم و ايشونو به اختصار سين مي نامم.)

- آره! سين! منو ادد كرد. منو برد تو يه كنفرانش ديگه! فتوشِيرشم باز كرد! چندتا عكس از خودش گذاشت و بازي ِ پي امو باز كردو يه كم بازي كرديم. تا ميخواستم خداحافظي كنم و بيام تولد، نميذاشت و يه  بهونه اي چيزي جور ميكرد و ...

هنگ كردم! سين دوست من بود!! باورم نميشد! ميدونستم به تازگي با بي افش بهم زده! فكرشم نميكردم كه بخواد بي اف منو بكشونه زير آب! سين كه هيچي! همونجا يه نسخه ي جانانه براش پيچيدم!

هنگ بعديم از محمد بود! حسابي دعواش كردم! گفتم تموم شد! تلاششم آرومم نكرد/. ميگفتم:

- يعني تو! شب تولد من! با يه دختر ... ميري زير آب؟ من ديگه با تو ميمونم به نظرت؟ كه بگن بي اف بهار دختر.بازي ميكنه؟؟

- بهارم به خدا بخاطر اينكه دوستِ توه به حرفاش گوش دادم! وقتي عكس گذاشتو چرت و پرت گفت، اون وقت هدفشو فهميدم!

- محمد جان! همون برو با سين دوس شو! به خاطر من رفتي؟؟؟ از فردا برو هر غلطي كه ميخواي بكنو بگو  به خاطر توه! به خاطر من بود؟ كه شب تولدم بري با سين بازي ِ پي امي كني!!!! بايد نميپذيرفتيو ميگفتي تولد دوس دخترمه! چرا بايد وقتي عكس ناجور گذاشت پي امشو نبديو ايگنورش نكني!!محمد! تموم شد! همه چيزو تو خخودت تموم كردي! 


واقعا عصبي و ناراحت بودم. تصميم گرفتم باهاش بهم بزنم كه بره با همون سين دوست شه! خيلي سختم بود . ناراحت بودم. عاشق محمد نبودم! ولي حسابي روش غيرت داشتم و حس ميكردم مال خود خودمه!

گفتم:

- من تا ضربه ي محكمتري نخوردم ازت دل ميكنم! همين الآن!

- بهار! ضربه چيه عشقم؟ من ميميرم برات! بت دنيا عوضت نميكنم! سين خر كي باشه؟!

- محمد! من بهت وابسته ام وولي راحت كنارت ميذارم!

بعد در حالي كه اشكم سرازير شد ادامه دادم:

- از رفتن آسمون كه سختتر نيست! فراموشت ميكنم! من همينجور نميشينم كه  پشتم بگن بي اف بهار چنين و چنان!

- بهارم من كه بهش پا ندادم! ببخشيد! تورو خدا ببخش!

بعد از يه كم بحث شرط گذاشتم واسه اينكه باهاش بهم نزنم:

- پس محمد بايد  سين رو ايگنور كني!

- بهار نميكنم! در صورتي ميكنم كه تو هم ايگنورش كني!  اگه فقط من اين كارو كنم فكر ميكنه مهم بوده برامون! خوشحال ميشه كه اذيتمون كرده! با هم ايگنورش كنيم!

من ميگفتم بايد ايگنورش كنه و ديگه حتي سلامشم نكنه وگرنه نميمونم باهاش! منم به دوستيم مثلا ادامه ميدم! 

اون روزا خيلي روحيه ي شكننده اي داشتم! حس ميكردم حل مشكلات يعني جدايي! با خودم ميگفتم:

- اگه محمد واقعا عاشقمه بايد زود بپذيره!

ديدم مينا زنگ زد! فهميدم محمد خبرش كرده. مينا باهام حرف زد! همه چيو ميدونست! سعي كرد آرومم كنه! وموفق هم شد. راضي شدم كه با محمد بمونم. ببخشمش! بخشيدم.

خانوم سين عجب آدم عجيبي بود! از بچه هاي قديمي گروه بود. وقتي من با علي بي اف و جي اف بوديم، همش ميومد ميگفت : خوش به حالت بهار!! با اينكه بي اف داشت! بعدنا شنيدم با علي بيرونم رفته! البته بعد از اينكه اسم علي ديگه روم نبود.

فكر كنم فقط دنبال مال ديگران بود! شايدم از دستزده هاي من خوشش ميومد! ديگه بهش پي ام ندادم. ديگه كاري بهش نداشتم.


اون روزا حال ساحل تعريفي نداشت! حالش بد بود. شوهرش با اينكه ساحلو دوس داشت، ترجيح داده بود چند وقتي بره و تنها باشه! زمزمه هاي طلاقو ساحل از مادر شوهرش شنيده بود. ديگه گروه رونقي نداشت! گروهمون به چند تا گروهك تبديل شده بود.

يكي از اين گروهكا، ماها بوديم كه چت ميكرديم. تو چت هم دوستاي ديگه اي باهامون آشنا ميشدن.


تا قبل عيد آسمون يه سر اومد ايرانو رفت! باز عيد اومد! ياد عيد پارسال افتادم! به آسمونم گفتم كه امسال بهترين ساله برات چون سر سفره ي هفسين برات دعا كردم. و آسمونم گفت بهار يادت باشه سال ديگه اينو يادم بندازي ببينم سال خوبي بود يا نه!

آسمونم! حالا نيستي كه يادت بندازم! عزيز دلم سال خوبي داشتي! دعام مستجاب شد عزيزم.


زمات تحويل سال شب بود. سر سفره دعا نكردم! يه كم قرآن خوندمو رفتم تو اتاقم. محمد اومد پي ام تبريك داد و رفتيم كنفرانس. اون حرف ميزد و من تايپ ميكردم.

حال حرف زدن نداشتم. محمد سال نو رو بهم تبريك گفت. يهو با كسي حرف زد و بعد گفت: بيا با آسمان حرف بزن بهار!


با ناباوري منتظر بودم كه صداشو بشنوم! ولي بد شانسي! باورتون ميشه؟ كه دي سي شدم؟ اينترنتم قط شد. دكمه ي سبز دي اس ال خاموش شد. داشتم دق ميكردم.

دست و پام ميلرزيد. گريه ميكردم حالم بد بود! با ناباوري سيماي مودمو دست ميزدم تا وصل شه! از هر چشمم دو سه گوله اشك باهم ميومد! تلاش ميكردم كه نتو وصل كنم! عقلم نميرسيد كه عيده نت شلوغه! ربطي به سيمها نداره كه اينجور تلاش ميكني!


دوستاي گلم خسته نباشين. مرسي كه اومدين!


نوشته شده در سه شنبه یکم مرداد 1392ساعت 6:14 توسط بهار|

سلام به همه ي شما دوستاي عزيزم. از همتون سپاسگذارم. روي ماه همه ي شما آبجياي گلمو ميبوسم و دست آقايونو صميمانه ميفشارم.اميد وارم از خوندن خاطرات من خسته نشده باشيد.

اولش يه معذرت خواهي بدهكارم كه با پست قبلي شما رو ناراحت كردم. از اينكه چشماي قشنگ بعضي از دوستانم رو با خاطراتم خيس كردم، واقعا متاسفم.


لازم ميبينم قبل از شروع، به چند نكته اشاره ميكنم.

بعضي از دوستاي عزيزم تعجب كردن كه چرا با آسمون خوب حرف زدم و بهش صميمانه تبريك گفتم. بهتر ديدم كه اين توضيحو اينجا بنويسم كه همه دوستاي خوبم مطلع باشن. حس كردم شايد اين سوال براي ديگران هم پيش اومده.

وقتي كه آسمون به من گفت كه ميخواد ازدواج كنه، من بهش تبريك گفتم و ابراز خوشحالي كردم. به دو دليل. اول اينكه اينقدر دوسش داشتم كه از سرو سامون گرفتنش واقعا خوشحال بودم. اين آخرا همش ميگفت زندگيش هدف نداره! زندگيش خسته كنندس!

دوم اينكه من فكرشم نميكردم كه ديگه آن نشه. اون به دوستاش خيلي وابسته بود. اينكه يهو آن نشه و به خاطر من، از دوستاش دل بكنه برام محال بود. فكر ميكردم باز آن ميشه! پس بهتر ديدم كه حس نكنه من حسادت ميكنم. ميخواستم يه دوست عادي برام باشه.

 

همونطور كه گفته بودم اتفاقاتِ جدائي من از آسمون مربوط به بهار 88 بود. حال بعد از گذر زمان، ميفهمم كه اشتباه كردم! خيلي جاهاي رابطه اشتباه كردم. ولي اون موقعه ها فكر ميكردم كارام درسته. نميدونستم قراره چي پيش بياد.


نكته ي ديگه اينكه يكي از دوستاي بسيار عزيزم به اشتباه، آسمونو به يكي از خواننده هايي كه من ترانشو تو پستام نوشتم نسبت داده. لازم ديدم اين توضيحو بدم كه من هيچ ترانه اي از ترانه هاي خود آسمون توي وبم ننوشتم.

ترانه هايي كه ميگم با صداي خودش گوش ميدادم، آسمون اونارو بازخوني كرده بود. يعني تو جمع دوستانه ي خودمون آهنگهايي كه پر طرفدار بود رو آسمون بازخوني ميكرد و منم ركورد ميكردم.

با اجازه به ادامه ي خاطرات ميپردازيم. البته از چند خط قبل شروع كردم كه به خاطر بياريد:

فرداي اون شب (منظورم شب اوليه كه با نيما حرف زدم) همش تو اتاقم بودم. يادمه كه خيابونمون به خاطر تبليغات قبل انتخا.بات، شلوغ بود.

اتاق من مشرف به خيابون بود. از ترس اينكه كسي چيزي به سمت پنجره پرتاب نكنه، چراغو خاموش كردم.

تو تاريكي نشستم پاي كامپيوتر! از نيما خبري نبود. به محمد پي ام دادم. آن بود.  محمد حالمو پرسيد.

حالم تعريفي نداشت! بهش گفتم:

- محمد حالم خيلي بده! روز به روز حالم بدتر ميشه! ديگه طاقت ندارم.

- بهار نميدونم چي بگم! راستش ارزش نداره اين همه خودتو ناراحت كني! نميدونم يه چيزيو بگم بهت يا نه؟

اشك از چشمام جاري شد. نكنه محمد ميخوا بگه كه آسمون دروغ گفته! نامزد نكرده!

- محمد جان! بگو! حالم از اين كه بدتر نميشه!

- نميتونم بگم بهار! شايد نبايد بفهمي!

- ميدونم چي ميخواي بگي! حتما ميخواي بگي عشقم بهم دروغ گفته!! آره؟

- آره! ميدوني چه دروغي؟

گريه ميكردم. من بودم و اشك و اميد و دلواپسي!

- بگو محمد جان!

- راستش آسمون داره زن ميگيره! منم تازه فهميدم! نميدونم چي به تو گفته كه بيتابت كرده! ولي يكيو پسند كرده تو شيراز. به مامان اينا گفته كه برن خواستگاريش! مامانم هم چون ميديد هميشه آسمون ميگفت من زن نميگيرم، حالا كه يكيو پسنديده، ميگه به زودي ميريم نامزدش ميكنيم!

من خشكم زده بود. پس محمد تازه فهميده! پس علني شد! پس تمام!


""سلام دوستاي عزيزم. خوشحالم كه با دوستاي خوبي مثل تك تك شما مهربونا، آشنا شدم. اميدوارم دوستاي خوبي بمونيم.

امروز سالگرد جداييمونه. جدايي كه بدون قرار قبلي بود.اين جدايي با يه اس ام اس شروع شد و ديگه تموم نشد.

با اجازتون از امروز خاطراتم رو مينويسم و بهتره از اول قصه شروع كنم:

 حدود 5 سال پيش توي يه جمع دوستانه پسريو ديدم كه ساز ميزد. مجذوب اون شدم. اين پسر خيلي زود آسمون قلبم رو پوشوند و شد آسمان زندگي من.

عشق زياد ميشه درد سر! من ديگه نميتونستم آدم سابق باشم. شدم يه آدم دستپاچه كه نميتونه وقتي آسمان هست حرف يا ساز بزنه.""


اين قسمتي از اولين خاطرات آسمونيمه! آسمون زندگي من! كه تبديل شد به روياي آسموني من! آسمون من رويا شد. آسمون من مال يكي ديگه شد! تمام!

محمد فكر ميكرد من خبر ندارم. ادامه داد:

- بهار كم غصه بخور! ديدي بهت دروغ گفته!

- محمد جان! من همه چيزو ميدونستم!

- ميدونستي؟؟كي بهت گفت؟

- خودش گفت

- خودش؟ (تعجب) كِي گفت؟

- همون اول! وقتي ايران بود! وقتي تازه تصميم گرفته بود! محمد جان من خيلي از ازدواجش ناراحت نيستم! بيشتر از اين ناراحتم كه ديگه آن نميشه!من تحمل دوريشو ندارم!

محمد كه تصور ميكرد من اين مسئله رو نميدونم ولي ميدونستم، نميدونست چي بگه جز اينكه از كلماتي مثل غصه نخورو آروم باشو ...استفاده كنه. يه بارم گفت:

- آسمون لياقتتو نداشت!

محمد نتونست آرومم كنه.

- محمد جان نميتونم آروم باشم! خيلي سختمه! ميدوني كه! چند وقته دنبال يه بي افم! كه راضي شه فقط تو تل و چت باهم باشيم. شايد اينجور بهتر شم!

- بهار كارت اشتباهه فكر ميكنم! با يه كسي كه نميشناسيش حرف بزني بدتر حالت بد ميشه! هي مياي تو ذهنت با اوني كه دوسش داري مقايسش ميكني! فكر نكنم دردي رو دوا كنه!

- محمد با نيما حرف زدم ديشب. بد نبود از هيچي بهتره! حتي پذيرفت چتي باشيم!

- بهار خواهش ميكنم بي اف نگير! بي اف بگيري نميذاره با من چت كني!

- ميذاره! تو عزيزترين دوستمي! شرط ميذارم براش!

- كلا بي اف گرفتنت اشتباس! بيشتر بهش فكر كن!

باز افتادم گريه! و نوشتم:

- دارم ديوونه ميشم! يه جور بايد فراموش كنم يا نه؟ ميدوني چند وقته كارم شده گريه؟  نه غذا ميخورم نه خواب دارم! دارم ديوونه ميشم!

- بهار! بي اف نگير! هرچي كه قراره بي افت برات انجام بده و بگه، من انجام ميدم!

تندي اشكامو پاك كردم و با دقت بازم خوندمش! سكوت من باعث شد باز پي ام بده:

- ببين بهار! مگه بي اف جي افا چي كار ميكنن؟!

- نميدونم! حرف ميزنن، ميخندن! منو علي كه هميشه دعوا ميكرديم!

- تو بي اف نگير! من خودم كلي ميخندونمت! يه عالمه باهات حرف ميزنم و آخر سر هم يه فصل حسابي دعوات ميكنم!

اينو كه گفت خنديدم! چند بار پي اماشو خوندم! شايد محمد ميخواد فداكاري كنه! ميخواد بدي داداششو جبران كنه! نميدونستم چي بگم! محمد دقيقا به من پيشنهاد بي افي داد.نميتونستم يهو تصميم بگيرم. گفتم:

- محمد جان بذار از مامانم اجازه بگيرم!

- كي جوابمو ميدي؟

- فردا!

يه زنگ به نيما زدم و بهش گفتم كه جوابم به پيشنهادش منفيه. يه كم سعي كرد كه مخمو بزنه! نتونست. هيچ جذابيتي  نداشت واسم كه بتونه جاي آسمونو بگيره! با خودم گفتم:

چه جي اف محمد بشم، چه نشم با نيما نميمونم. چون اصلا حتي يه كم هم ازش خوشم نيومده!

ولي محمدو خيلي دوس داشتم! درسته عاشقش نبودم ولي خيلي برام عزيز و دوست داشتني بود.

اون شب چتمون به روال هر شب گذشت. فرداش از مامانم نظر خواستم! قبلا بهتون گفتم كه مامانم برعكسه بابامه! و من راحت همه چيزو بهش ميگم!

مامانم ميدونست دنبال يه بي اف چتيم! نظرش اين بود كه اگه محمد هم چتي باشه عيب نداره! محمد پسر خيلي خوبي بود. نميشد به آسوني از پيشنهادش گذشت!


اون روز خيلي فكر كردم! بين من و محمد يه ديوار به نام "آسمان" وجود داشت. ما فقط ميتونستيم يه رابطه ي چتي داشته باشيم! البته منم فقط همونو ميخواستم!

محمد خيلي دوست دختر داشته! هميشه كلي دختر دورش بودن! اگه خيلي زود ازم سير شه و بره با يكي ديگه چي؟ الآن همه ي پسرا امكان داره اينجور باشن!


بازم فكر كردم و فكر كردم! عصر اون روز آن شدم!محمد آن بود منتظرم بود. بعد از سلام و احوالپرسي، گفتم:

- من رو پيشنهادت فكر كردم! مامانم هم نظرش اينه كه اگه فقط تو چت با هم باشيم و يه سري چيزارو رعايت كنيم مخالفتي نداره. 3تا شرط دارم! كه بعدش جوابمو اعلام ميكنم!

- هر شرطي باشه قبول!

- بذار بگم بعد قبول كن! اوليش اينه كه بگي چرا وقتي آسمون ايران بود، من براي اولين بار از تو وبكمرا خواستمو تو گفتي" نه! بذار آسمون بياد بعد!" ميخواستي ازش اجازه بگيري؟

- نه بهار! به خدا نه! من فقط ميخواستم يه بهونه اي بيارم! آخه چند وقته وزنم زياد شده! نخواستم وب بدم همين! دوميو بگو!

- چند وقت پيش گفتي عاشقي! بايد بگي عاشق كي شدي!

- الآن ميام بهار!

چند دقيفه نبود. وقتي اومد وب كمرا رو روشن كرد! يه تيشرت به رنگ مورد علاقه ي من پوشيده بود. يه كم قيافش توي وبكم فرق داشت.

بعد از وبكم گفتم:

- اين اوكي شد! حالا بگو عاشق كي هستي؟

خنده فرستاد و گفت:نازنين

نازنين همون دختر پر افاده اي بود كه هميشه منو محمد به شال آبيش ميخنديديم! همونكه خيلي خودشو واسه آسمون لوس ميكرد!

- راست ميگي؟

بازم خنده و گفت:

- نه بابا! خودت حدس بزن!(خنده)

- نكنه عاشق آناهيتايي؟!

- آره! شب و روزم آنه! عاشق اون دماغ گندشم!(خنده) 

منم خندم گرفت و زدم زير خنده! گفتم:

- شوخي كردي؟

- آره بابا! كي عاشق اون ميشه كه يه دماغه كه دست و پا داره؟!(خنده)

-(خنده) پس كي؟ عاشق كي هستي؟

-(خنده) تو!

بعد چندتا آيكن خنده فرستاد!

منم زدم زير خنده و آيكن خنده ميفرستادم! يه كم خنديديم. جدي شدمو گفتم بگو ديگه!

- گفتم كه! تو! عاشق  تو ام!

- شوخي بسه محمد! بگو ديگه!

- بي شوخي حرف ميزنم! تو!


سكوت كردم! باز هنگ! باز شوك! ايندفعه بيشتر از وقتي كه رامين گفت! محمد؟!! عاشقِ من؟!

-محمد راست ميگي؟؟ از كي؟

- خيلي وقت نيست!

اون شب تا دير وقت چت كرديم. رفتيم كنفرانسي كه دوستامون جمع بودن. همش فكر ميكردم. محمد داداش آسمان بود! ولي با اون فرق داشت! خيلي هم فرق داشت!


محمد خيلي شوخ و خوش خنده بود. خيلي مهربون و صبور بود. از لحاظ ظاهر هم خوشگلتر از آسمون بود. ميدونستم ظاهر مهم نيست. من يكي رو ميخواستم كه پشتم باشه! يه مرد كه يه كم از خستگيمو كم كنه!

اون شب دير وقت با محمد رفتيم كال كه تصميم نهايي رو بگيريم. من شرطامو گفتم كه همه رو پذيرفت!

پذيرفت كه چتي بمونيم! پذيرفت كه نميتونيم ازدواج كنيم. يكي دوتا شرط ديگه هم گذاشتم.گفتم يه شرطم بمونه واسه بعد! بعد حرفاي من اون گفت:

- بهار اگه تو بي اف ميگرفتي مارو از هم جدا ميكرد. من خيلي بهت عادت كردم. چون دوست دارم ميخوام پشتت باشم. بهار نميخوام ديگه عذاب بكشي! خيلي زجر كشيدي اين چند وقت. من ميخوام سنگ صبورت باشم. ميخوام  شادت كنم. حالا تو اون حرفتو كه گفتي مونده بزن!

- راستش محمد اگه غير از تو كس ديگه اي دوست پسرم ميشد، ايني كه ميخوام بگمو نميشد بگم! ولي چون تو قبل اينكه بي افم باشي، بهترين دوستمي اينارو راحت ميگم كه ميتوني نپذيري.

- راحت باش بهار.

- تو خيلي برام عزيزي. خيلي! ولي من عاشقم! تازه از عشقم جدا شدم! توقع دارم دركم كني! نه اينكه چون من بهارم تو تحمل كني! واسه اين ازت ميخوام چون تو رو ميشناسم! چون تو محمدي. تو تا حالا با اينكه من بهت نگفته بودم دقيق عشقم كيه، خيلي وقتا آرومم كردي. محمد جان! اولاش تحملم كن. طول ميكشه كه عشقمو فراموش كنم.

- قبوله بهار. من با اطلاع از اين عشق، بهت اين پيشنهادو دادم. پس كمكت ميكنم كه فراموشش كني. من دركت ميكنم.

بعد در حالي كه صداش يه كم ميلرزيد ادامه داد:

- راستش اين اولين باره كه عاشق شدم! تا حالا دلم اينجور نلرزيده بود. من دوسدختر خيلي داشتم. چه اينجا چه ايران. تا حالا از حرف زدن با يه دختر دستپاچه نشده بودم. راستشو بخواي ارتباط با دخترا برام عاديه! ولي تو فرق داري. ميدونستي صدات خيلي خوشگله؟ من كمكت ميكنم از اين زندگي نجات پيدا كني. اصلا خودم ميخوابونمت. ديگه صداي آسمونو گوش نده وقتي تنهايي. شبا يه ساعت با هم آهنگاشو گوش ميديم.

اشك از گوشه ي چشمام جاري شد. نذاشتم محمد چيزي بفهمه. من داغونتر از اين حرفا بودم. ولي گفتم چشم. از اون ساعت ما بي اف و جي اف شديم.

ازش خواستم كه بگه  از كي عاشقم شده. محمد با يه لحني كه صداقت توش موج ميزد گفت:

- راستش من هميشه به تو به چشم پاك نگاه ميكردم. خيلي دوسِت داشتم و هميشه هم كه ميگفتم تو برم مثل خواهرم  عزيزي دروغ نميگفتم. اولايي كه گفتي داري شكست عشقي ميخوري من جريانو ندونستم كه چي شده. شك كردم كه منظورت آسمونه. چون هيچ وقتم بهم نگفته بودي آسمونو دوس داري. يه روز به فكر رفتم كه  چرا ديگه با هيچ دختري چت نميكنم؟ چرا با هيچ دختري تل حرف نميزنم و با كسي بيرون نميرم؟ چرا از كنار لپ تاپم تكون نميخورم؟ فكر كردم فقط عادته. يه روز صبح كه نتت قط شد و زنگ زدي گفتي نتت قط شد و ميخوابي، بعدش من با خودم گفتم:

"من چرا به بهار ميگم مث خواهرم دوست دارم. درسته با همه ي دختراي ديگه برام فرق داره ولي مثه خواهر هم نيست. يه جور ديگس" اون لحظه نفهميدم چيه! ولي عشقه! بهارم عاشقت شدم! كم كم عاشقت شدم. وقتي آيديت آن ميشه قلبم تند ميزنه ميخواد پرت شه بيرون.

بازم ياد آسمان زنده شد. منم وقتي آسمان آن ميشد اينجور ميشدم. راستش ميترسيدم كه عشق نباشه و يه حوسِ زودگذر باشه. ولي تو دلم گفتم:"از آسمون كه عزيزتر نيست! اگه خواست بره، بذار بره! آخرش كه از هم جدا ميشيم."


نزديك صبح بود كه خوابيدم. اون شب خيلي آرومتر از شباي ديگه بودم.فرداش كه بيدار شدم باز به محمد و حرفاش فكر كردم. دوسش داشتم. ولي فعلا دوست داشتن عادي بود.

روتختم نشستم. باز بيتاب بودم. چشممو بستم. لبخند آسمانو ديدم. باز اون دندوناي رديفش جلوي نظرم خودنمايي كرد.

من بودم و آسمان! اون شب تو پارك! آخرين لحظه هاي ديدار! پس درست حس ميكردم. آخرين ديدار بود. پس حسرت لمس دستاش به دلم ميمونه! بازم اشك! بازم بيقراري! زمزمه كردم:


آسمان چشم او آينه ي كيست؟  آنكه چون آيينه با من رو برو بود.

درد و نفرين! درد و نفرين بر سفر باد. سرنوشت اين جدايي دست او بود.

گريه مكن كه سرنوشت گر مرا از او جدا كرد. عاقبت اين دل را، با غم او آشنا كرد.

چهره اش آيينه ي كيست؟ آنكه با من روبرو بود؟

درد و نفرين بر سفر باد. اين گناه از دست او بود.

اي شكسته خاطر من! روزگارت شادمان باد. اي درخت پر گل من.نوبهارت ارغوان باد.اي دلت خورشيد خندان!

سينه ي تاريك من سنگ قبر آرزو بود. آنچه كردي با دل من. قصه ي سنگ و سبو بود!

 

چاره اي جز تحمل نداشتم. به مينا زنگ زدم. حالمو پرسيد. حالم تعريفي نداشت! گفتم:

- مينا دوسپسر گرفتم!

- خوبه بهارم. شايد تو روحيت تاثير خوبي گذاشت! حالا با كي دوس شدي؟

- محمد!

با تعجب گفت:

- كدوم محمد؟؟؟

-  محمد خودمون! دادش آسمون!

مينا خيلي تعجب كرد. مينا فهميده بود كه محمد از من خوشش اومده! به حالت سرزنش گفت:

- بهار مطمئني كارت درسته؟؟!  مطمئني انتخابت به خاطر خود محمده؟ ميدوني محمد دوست داره؟

-من به خاطر خودش باهاش دوس شدم. اين تقاضاي خودش بود.

- بهار يه چيزي ميگم ناراحت نشو. نكنه ميخواي ازش انتقام بگيري! محمد بيتقصيره! نكنه ميخواي بلائيو كه آسمون سرت آورد سر محمد بياري! كناه داره ها!

از حرفاي مينا ناراحت شدم. بهش گفتم كه اشتباه ميكنه و من محمدو خيلي دوس دارم.


اون شب بيشتر با محمد حرف زديم. همش به من اميد ميداد  كه نميذاره ناراحت باشم. تا ساكت ميشدم، نميذاشت تو فكر بمونم. يا يه چيز خنده دار ميگفت يا يه چيز  عاشقانه كه از حال و هواي غم در بيام.

بهتر از همه چيز اين بود كه ميدونست من آسمونو دوست دارم و مثل خيلياي ديگه سرزنشم نميكرد و دركم ميكرد.



اون روزا همچنان بيقرار بودم. بيتاب آسمونم! چرا اين درد بعد از يه ماه و نيم كم نشده؟ هر ثانيه احساس ميكردم يه چيزي كم دارم.

من قبل از آسمون هم عاشق شده بودم. ولي به قول شاعر:


"از اولين جمله ات فهميده بودم زود     عشقاي قبل از تو سوءتفاهم بود"

اين يكيو يه جور ديگه دوس داشتم. يه چيزي بيشتر از دوست داشتن و كمتر از پرستش خدا!

آسمون من واقعه آسمون بود. ميدونم همه ي شما اينو ميدونين كه آدم وقتي يكيو دوس داره بهترين ميبينش! حتما هم حس ميكنيد من اگه از آسمون تعريف ميكنم بخاطر عشق زياده.

ولي اينو در نظر بگيريد كه حالا سالهاست كه از شروع اين عشق ميگذره و من بايد انعطاف داشته باشم. و نكته ي ديگه اين كه من حالا سنم خيلي كم نيست و خيلي واقع بينتر شدم. اينقدر تو اين سالها متفكر بودم كه 2برابر گذر اين روزها فهمم بزرگ شده.

پس فكر ميكنم تعريفام از آسمان به حقه!  آسمون با اينكه هنرمند و موزيسينه، يه پسر با ايمانيه. ايمان متعادل و معقول!

پسر چشم چروني نبود. خيلي وقتا، ميتونست از من سو استفاده كنه! ولي نكرد. هم من به اندازه ي كافي ديوونش بودم، هم اون خونه داشت، هم ميدونست كه ميميرم براش! آسمونم حتي تو تلفن و يا تو چت هم، به من چيزي نگفت كه به دختري بخواد بر بخوره!

آسمون فقط از اندازه ي اين عشق زياد ميترسيد. شايد اگه ميتونستم خودمو كنترل كنمو يه كم عادي باشم، و هي دستپاچه نشم، يه چيزايي فرق ميكرد.

دوستاي عزيزم صادقانه بگم. گاهي فكر ميكنم  من از شدت عشق زياد نميتونستم عشقمو خوشبختش كنم.

نميتونستم خودم باشم. نميتونستم يه زندگي راحت براش فراهم كنم.  من فكر ميكنم وقتي كسي كسيو خيلي دوس داره از توجه زياد، از دلواپسي، از مراعات زياد، طرفشو كلافه ميكنه.

بعد از اينكه مينا فهميد كه منو محمد دوس شديم، كم كم. بقيه ي دوستامونم فهميدن. رامين پي ام داد:

- بهار فكر نميكردم اينجور آدمي باشي! ميخواي از محمد بيچاره انتقام بگيري! ميخواي نبودن آسمونو سر اين پسر در بياري! تابلوه كه برا چي با محمد دوس شدي!


و من تعجب مبكردم كه چرا دوستام اينارو ميگن!!


تو خونمون همه چيز فرق كرده بود. پرس ها شكسته شد. بابام فهميد كه خبري شده! از گريه هام از ناراحتيام! مامان هم حقيقتو بهش گفته بود! عشقش زن گرفت!

يه روز ديدم سويچ ماشينم روي ميزمه! يعني آزادي! ولي چه سود؟ چه فايده؟! در قفس باز شد. ولي من بال پروازم شكسته بود. يه روز يه سر رفتم پيش ساحل. تو راه كه خيلي بيقرار بودم. سي دي رو كه روشن كردم، مغزم سوت كشيد! بازم صداش! رد كردم!

بدتر شد! اون آهنگي كه ميخواستم براش بذارمو هيچ وقت نشد! سكوت بهتر بود. نميخواستم با گريه آرايشم بهم بخوره!

ساحل هم حال و روز خوبي نداشت. مادر شوهر اونم سنگ سر راهش انداخته بود. با شوهرش مشكل داشتن! حتي صحبت از طلاق پيش اومده بود.

وقتي برميگشتم راحت گريه ميكردم. خونه ي ساحل كه ميعادگاه عشقم بود، حالا به يه غمكده تبديل شده بود. جز خيال آسمون چيزي نبود. گوشام پر صداش بود. به روزايي فكر ميكردم كه وقتي از خونه ي ساحل برميگشتم، مست ديدار آسمون بودم. ولي حالا چقدر همه چيز فرق داشت!

آسمونم! جاي خاليتو ديدم! اشكام شد روونه! بجز عطر خيالت نبود از تو نشونه! ميدونم كه بعد از تو! دلم تنها ميمونه!

ديدم نفس تو سينه! داره بهونه ي تو! از ياد من نميره! محراب شونه ي تو! رفتي ولي نرفته! ياد تو از دل من! هرگز نميشه عشقي، بعد از تو باور من!

از تو گذشتم اما! تو كيمياي عشقي! بر قامت شكستم تنها قباي عشقي!

فرياد زدم كجايي! در پشت سايه هايي! از ياد من نرفته، چشماي كهربائي! تا خونه اين ترانه ها رو زمزمه كردم و آروم اشك ريختم!



 مينا با يه پسر از گروهمون دوست شده بود كه رضا نام داشت. بخاطر اينكه رضا يه شهر ديگه دانشجو شده بود. مينا و رضا هم خيلي آن ميشدن.  همه ميرفتيم تو كنفرانس. بعضي از شبا دوستاي ديگه هم به جمعمون اضافه ميشدن. يا نوبتي حرف ميزديم يا به نوبت  آهنگ ميذاشتيم. يه شب منو مينا و رامين و محمد بوديم. محمد خيلي كم نوبت حرف زدن ميگرفت.

محمد نوبت حرف زدن گرفت! مسخ شدم! هنگ كردم. صداي آسمونم توي گوشم پيچيد. صداي قلبم رو ميشنيدم.

رسم كنفرانساي ما اين بود كه يكي كه داره حرف ميزنه بقيه تكس ميكردن.

تو تكس سلام كردم. گفت:

-مينا چطوري؟ خوش ميگذره؟ پفك چطوره؟ داستم تمرين ميكردم گفتم يه سر بزنم ببينم چه خبرا!

با من حرف نزد. سازشو ورداشت! حدس بزنيد چي خوند؟ همون آهنگي كه تو كلا با من تمرين ميكرد تكساشو!

: منو درگير خودت كن تا جهانم زيرو رو شه!

من ماتم برد. چه ميكني آسمانم!

: با من غريبگي نكن! با من كه درگير توام!


صداشو ركورد كردم! هزاربار گوشش دادم! با اون صدايي كه من عاشقش بودم، اين آهنگو باز خوني كرد. زودم رفت! نه من چيزي گفتم نه اون!


اون شب حالم يه جوري بود! از يه طرف خوشحال بودم كه باز صداشو شنيدم. از يه طرفم ناراحت بودم! 


رابطه ي من و محمد كم كم بهتر ميشد. محمد از اون چيزي كه فكر ميكردم بهتر بود. هم سنگ  صبورم بود هم آرومم ميكرد. هم دوستم بود . هم همزبونم! اينقدر بساط خنده و شادي جور ميكرد كه به گريه فكر نكنم!

با اين همه خوبي محمد من بازم كمبود  داشتم! يه چيزي كم داشتم! آسمونمو كم داشتم.


يه شب كه خيلي از بچه هاي گروه آن بودنو تو كنفرانس بوديم. محمد نوبت داشت كه مزيك پلي كنه! ولي آسمون باز از طريق آي دي محمد شروع به صحبت كرد. همه ي بچه هايي كه دوستش بودن سورپرايز شدن. همه نوشتن تو كجايي پسر چرا آن نميشي؟

بعضي ها هم كه از محمد راجع به نامزدش شنيده بودن تبريك مينوشتن! منم سلام آسمان جان نوشتم!

به دوستاش توضيح داد كه قراره دوماد شه و كاراش بيشتر شده.همه گفتن كي مياي ايران؟ شيريني ما كو؟گفت:

- هنوز به مرحله شيريني نرسيده! چشم به موقعش شيريني هم ميدم!

يه كم صحبت كردو سازشو برداشتو شروع كرد به خوندن! اين ترانه رو بازخوني كردو منو ديوونه تر كرد:

از تو گذشتن سخته با تو نبودن درده واسه من!

وجود من مال تو!قلب تو هم مال من عزيزم!

رفتن تو مرگه منه! دستاي تو دستمه!

نگو كه بايد جداشيم!نبود تو نبودمه!

بدون تو كم ميارم! تا پاي جوون دوست دارم!

اگه تو از من جدا شي اميد موندن ندارم!


واي! واي! اين آهنگو بعد از رفتنش 100بار با صداي خودش گوش دادم! (قبلا بازخوني كرده بود و من ركوردشو داشتم) حالا باز خوندش! منم تو كنفرانس چند تيكه ي شعرو تايپ كردمو فرستادم. البته خيليا تايپ ميكردن و تشويق ميكردن. شايد كسي تكسامو نديد!

شعر اين آهنگ حرف دلمو ميزد!

اون شب بازم آسمون با من حرف نزد. شايد ميخواست يه كار كنه فراموشش كنم. شايدم ... نميدونم! هنوزم بعد از سالها نميدونم!



محمد هميشه اصرار داشت كه من اونو عشقم صدا كنم! چند بار بهش گفتم ولي من عاشق يكي ديگم! ولي اون همش اينو ازم ميخواست.

معتقد بود وقتي كه هي يه چيزو تكرار كني  به وجود مياد! و منم خيلي زود عادت كردم محمدو عشقم صدا بزنم!

محمد داشت منو تعليم ميداد كه كم كم به آسمون فكر نكنم! ولي مگه ميشد؟

يه شب به محمد كال بوديم. ازش پرسيدم:

-آسمون خوبه؟ كاراش خوب پيش ميره؟

- آره! اوكيه!

- محمد!‌آسمون ميدونه با من دوست شدي؟

-آره ميدونه!

- از كجا فهميده؟

- يه روز من استتوس زدم : "بهار"  پرسيد كه با كدوم بهاري! منم تورو گفتم! فهميد بي اف جي افيم!

- خب چي گفت؟

- گفت دختر خوبيه!

فقط فكر ميكردم! از اينكه عشقم گفته بهار دختر خوبيه خوشحال شدم. ولي از خيلي چيزاي ديگه ناراحت بودم. خيلي از شبا آروم گريه ميكردمو نميذاشتم محمد چيزي بفهمه!

بعضي وقتا هم گريه ميكردمو محمد آرومم ميكرد.

همدم من بعد از محمد، سازم بود! شب و روز دستم بود. تمرينام 10برابر  شده بود! كارم شده بود ساز و آواز!

يه روز يه سوال از محمد  راجع به سلفژ پرسيدم. محمد گفت كه جواب سوالتو داداش كوچيكم ميده! لپ تاپشو داد به داداش كوچكترش! من سوالمو پرسيدم و داداششم جواب داد!

يهم وسط تكساي رسمي داداشش يه تكس ظاهر شد:

- تورو چه به سلفژژژژژژژژژژژژژژژژژ؟ اين چيزا به تو چهههه؟

هنگ كردم! پي ام اومد:

- سلام آسمونم من!

- سلام عمويي!

- ميخواي جا پاي من بذاري؟

- نه عمويي! به گرد پاتم نميرسم!

نميدونم تكس آخرمو ديد يا نه! چون دي سي شدم! با بد شانسي زياد من تو بدترين ثانيه ي ممكن دي سي شدم! اونم چه دي سي اي! كامپيوتر ري استارت شد. حالم خيلي بد شد! حالا آسمون فكر ميكنه چون اون پي ام داد من رفتم! اونم وقتي كه پي اماش با شوخي و تيكه همرا بود!

كه بعدا محمد گفت همين فكرو كرده! كلا ناراحت شده كه پي ام داده كه من جلوي داداشاش گذاشتمشو رفتم.

من از حرفاي آسمون ناراحت شدم! هر چند كه با آيكنايي كه فرستاد نشون داد شوخي كرده! ولي من ناراحت شدم! تو ذوقم زد! ولي من از تو ذوقي كه خوردم ناراحت نشدم و مصر شدم كه برم كلاس سلفژ يا همون تربيت شنوايي موسيقايي!

محمد با اينكه خودش دوس نداشت ساز بزنه، ولي هميشه منو تشويق ميكرد و چون با موسيقي آشنايي داشت، به عنوان يه شنونده ايرادامو ميگفت.

شنيدن صداي آسمون يه بار ديگه هم تكرار شد! يه شب منو محمد و مينا و دوست پسرش تو يه كنفرانس بوديم! همونطور كه گفتم دوست پسر مينا يكي از بچه هاي قديمي گروه بود. كه آسمون هم باهاش دوست بود.

باز سرو كله ي آسمون پيدا شد. باز از طريق آي دي محمد اومد صحبت كرد. سلام كردم. با مينا و رضا حسابي حال و احوال كرد! ولي حتي جواب سلام منو نداد! من باز تكست كردم ولي بازم جوابي نداد! انگار من وجود نداشتم! عجيب بود. به مينا پي ام دادم كه ديدي چه ميكنه! مينا هم گفت كه تعجب كرده!

بعدنا فهميدم كه محمد هم تعجب كرده! خيلي هم ناراحت شده بود. آسمون زود رفت!

من آرزو داشتم بازم آي دي خوشگلش آن شه و يه شب تا صبح مث قديما با دوستاش تو كنفرنس باشه و منم از آن بودنش لذت ببرم! ولي اون فقط 3بار از طريق آي دي محمد اومد و من تشنه تر شدم!

اون شب از محمد پرسيدم: چرا داداشت اينجور رفتار كرد؟ چرا منو نديد!چرا؟

اولش كه انكار كرد! بعد هم گفت نميدونه! بعدشم گفت:

-شايد اصلا تقصير خودت باشه! حق بده بهش! يه دفعه ميخواد چت كنه باهات ميذاري ميري! امن دفعه اومد حرف بزنه دي سي شدي!

- ولي عمدا كه نبوده!

نبوده! ولي ونكه نميدونه!

سكوت كردم! سكوتي تلخ! باز هم در مقابل آسمان كم آوردم!


دوستاي مهربونم، مرسي كه تحمل كردين! منتظر نظراتو انتقاداتتون هستم. بازم از همه ممنونم.



نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم تیر 1392ساعت 6:55 توسط بهار|

سلام به دوستاي عزيزم. ماه رمضونو به مسلمونا و روزه داران تبريك ميگم.

مرسي كه بهم سر ميزنيد و خاطراتمو ميخونين. ادامه ي خاطراتو دنبال ميكنيم:


چند روز بعد بازم آسمون آن نشد! اين دفعه همون شب دوم از محمد پرسيدم: آسمون كجاس؟ چرا آن نشده؟

- تو واقعا نميدوني بهار؟

- نه اگه ميدونستم كه نميپرسيدم! چيزي شده؟

- قول بده بهش نگي كه من بهت گفتم! گفته به بهار نگي!

- قول ميدم ممد بگو خل شدم!

- آسمون امروز اومد ايران! بهار نگي بهش ها! ناراحت ميشه از من!

مونده بودم! اولش ذوق كردم. خيلي خوشحال شدم. عشقم بلاخره بهم نزديك شد. ولي چرا بهم نگفت؟ چرا اس ام اس نداد؟ چرا خبرم نكرد؟دلم گرفت.

- خيالت راحت محمد جان. نميذارم بفهمه! چرا به من نگفت؟ چرا گفت به بهار نگو؟

- احتمالا ميخواد سورپرايزت كنه! فقط تابلو نكني كه ميدوني!

- تهرانه؟

- نه مستقيم رفت شيراز خونه ي داداشم!

- چرا اونجا؟

- فكر كنم اونجا استديو ضبط گرفتن با همكاراش.


چقدر سخت شده نوشتن! چقدر سخته توصيف اون روزا و لحظه هاش.

اون شب اشتهام كور شد. شام نخوردم. از وقتي با بابام دعوا كرده بودم شامو سر ميز نميخوردم. مياوردم تو اتاقم و هر وقت گشنم ميشد ميخوردم.

فرداي اونروز همش منتظر بودم يا آن شه يه اس بده!

ولي نداد. دلم گرفته بود. از سر شب با محمد چت كردم. اتاقمو تاريك كرده بودم كه كسي بهم كاري نداشته باشه.

از محمد حال آسمونو پرسيدم گفت:

- خوبه! عصري با مامانم حرف ميزد، خوب بود.

داشتيم چت ميكرديم كه تلفنم زنگ خورد. واسه محمد نوشتم: الآن ميام تل دارم!

شيرجه رفتم رو تختم و گوشيمو ورداشتم. يه شماره ي 917 بود. شك داشتم كه كيه! جواب دادم:

-بله؟

-سلام! خوبي؟

قلبم ريخت! خودش بود. آسمونم بود. بلاخره زنگ زد. براي اينكه تابلو نكنم كه ميدونم كه ايرانه، با تعجب گفتم:

-سلام!!! مرسي!

-شناختي؟

- اوه! آسمووووون توئي؟؟؟ ايراني؟

با خنده گفت:

- آرهههههه! خودمم ايرانم!

من واقعا ذوق كرده بودم. اونم با ذوق حرف ميزد.گفتم:

- عزيزم كي اومدي؟

- ديروز! محمد بهت نگفت؟

هنوز صداش تو گوشمه!  با يه ذوق و شوق جالبي حرف ميزد. انگار بچه شده بود.

گفت: محمد بهت نگفت؟

با عذاب وجدان دروغ گفتن، گفتم:

- نه! نگفته بود.

- خودم بهش گفته بودم نگه!

چقدرررر خوب بود كه صداشو از تو تلفن ميشنيدم. صداش بهتر از تو كال بود. مست بودم. ديوونش بودم. گفت:

- خوب الآن داشتي چي كار ميكردي؟

- با محمد ميچتيدم.

با شيطنت گفت:

- صدامو بزن رو اسپيكر، كال بده بهش بگو آسمان پيش منه! بعد خنديد!

دوست داشتم اين كارو كنم. اين كار يه شوخي بود ولي حس ميكردم مارو نزديك ميكنه! ولي دوتا مشكل داشتم!

يكي اينكه اون گوشيم پخش يا همون اسپيكر نداشت و بايد گوشيمو عوض ميكردم. دوم اينكه ميترسيدم بابام صداشو بشنوه وقتي بزنم رو اسپيكر.

به اين فكر ميكردم كه گوشيموعوض كنم كه بحث رو به كارش رفت كه اومده ايران آلبومشو جمع كنه.پرسيدم:

- تا كي ايران ميموني؟

- 2-3 هفته

چند مين حرف زديم. موقع خداحافظي گفت كه اين شمارشه تا وقتي كه شيرازه. قطع كرديم. شمارشو با اسم قشنگش ذخيره كردم.

پرواز ميكردم. زود رفتم به ممد گفتم كه آسمون زنگ زده و همه چيزو براش  تعريف كردم.

هنوزم به طور مستقيم بهش نگفته بودم كه آسمونو دوس دارم. ولي محمد خودش فهميده بود همه چيزو.

يكم بعد گفتم: نميدونم چرا اشتهام وا شد. برم شاممو بيارم!

- من ميدونم چرا! به خاطر تلفن آسمون اشتهات وا شد.

- نه! اصلا. ربطي نداشت.

رفتم شام آوردمو همون پاي كامپيوتر خوردم. بعد از چند روز يه شام با خيال آسوده خوردم.

تا نزديك صبح با ممد چت كرديم و گفتيمو خنديديم! ممد خيلي شيطوني ميكرد مثلا : اون هميشه تو پي ام خيلي اين آيكونو ميزد يه دفعه گفتم كم اين آيكنو بزن. خوشم نمياد ازش. گفت:

- اِ؟ كدوم؟ اين؟

- آره! احساس ميكنم داره با لج نگام ميكنه! لبخندشم قشنگ نيست!

- باشه!

ديگه اينو نميفرستم.

چشم يادم باشه اصلا اينو نفرستم!


خلاصه دستبردار نبود. من واقعا بدم ميومد. ولي ميخنديدم. از اون به بعد كنار سلام هم يه ميذاشت.

اون شبم كلي خنديديم.

فرداي اون روز با شوق از خواب بيدار شدم. حس اينكه آسمون ايرانه خوشحالم كرده بود. وبيشتر اينكه با من هم تماس گرفت. فكر ميكردم از من پنهون كرده كه باهام تماس نگيره ولي گرفته بود و من خيلي آروم بودم.


اون دفترمو كه توش ياداشت ميكردم آوردم. يه مقدار نوشته يادداشت كرده بودم از قبل كه يه روز كه با آسمون حرف ميزنم باهاش اونارو درميون بذارم. تصميم گرفتم تا ايرانه حرفهاي جدي باهاش نزنم. اون روز هم يه كم حرف دلمو يادداشت كردم.

از سر شب آن بودم. اولش با دوستام رفتيم كنفرانس و بعدشم با محمد چت ميكرديم. باز تلفنم زنگ خورد. امشب با ديشبش فرق داشت.

امشب اسم قشنگش روي صفحه ي مبايلم نقش بست! بازم طپش هاي قلبمو نفسهاي به شماره افتاده ي من! و باز هم صداي زيباي اون!

شروع كرديم به حرف زدن! يه كم از كاراش گفت. يه كم از چت و دوستامون پرسيد و گفت به كسي نميگه ايرانه فعلا.

يه كم بعد گفت:

- بهار اگه من كارام تموم شد، خبرت كنم كه يه روز بياي شيراز؟

يخ زدم! دلم كه حسابي لرزيدو غش رفت. گفتم:

- راستش من فعلا شرايط مسافرت ندارم. راستش با بابام كه دعوام شد، نميخوام ازش اجازه بگيرم.

-باز بحثتون شد؟ كي دعوا كردين؟

- همون مسافرتو ميگم. تو ماشين كه دعوامون شد. هنوز باهاش قهرم.

- اگه من كارام جور شه و بيام تهران چي؟ مياي همو ببينيم؟

- نميدونم! راستش ... نميدونم كه ...

- خيلي خب! البته من فكر نكنم كارام جور  شه! من خيلي كار دارم. من كارام تموم نميشه!


سكوت كردم. داشتم دق ميكردم. بد موقع بود! اصلا شرايط بيرون رفتن از خونه رو نداشتم. چه برسه به مسافرت!


نميشد بهش بگم سر اينكه بابام عاشق شدنمو فهميده ، ممنون كرده كه بيرون برم و ماشينمو گرفته

حس ميكردم اون حرفي كه زدم رو باور نميكنه! كه نميتونم برم!

آسمون ديده بود كه من آزادانه ميرفتم و ميومدم. شايد فكر كرد ميتونم و نميرم!

اون شب تا صبح يه بغض بزرگ تو گلوم بود. به محمد هم چيزي نگفتم. اون شب بيشتر آهنگ گوش داديم.

فرداش دلمو به دريا زدم و به آسمون اس ام اس دادم. حالشو پرسيدمو پرسيدم چه ميكني! جواب داد و اونم پرسيد كه من در چه حاليم.

خوب بود روحيه ام بهتر شد. فردا شبش خودش اس ام اس داد. دير وقت بود. براش نوشتم فكر نميكردم ديگه اس بدي. فكر كردم خوابيدي! گفت:

- نه تا حالا تمرين و ضبط داشتيم. تازه اومدم خونه كه بخوابم!

خوشحال شدم كه قبل خوابش به من اس ام اس داده.

چند روز همينجور گذشت كه روزي يه بار يه اس ام اس بازي كوچيك ميكرديم و من مست ميشدم.


يه شب تا دير وقت منتظر بودم خبري ازش نشد. اس ام اس دادم. جواب نداد! با خودم گفتم شايد زودتر خوابيده امشب. شايدم تا دير وقت سر تمرينه!


فرداي اون شب زنگ زد. گفت:

- اين چه كاري بود ديشب كردي؟ چرا دير وقت اس ام اس دادي؟ خواب بودم. همه رو از خواب پروندي!


منجمد شدم. داشتم از خجالت ميمردم. كلي عذر خواهي كردم و گفتم ديگه بد موقع اس ام اس نميدم و فكر كردم مثل شباي ديگه بيداري. خواهش ميكنمي گفت و از اين اين تعارفا كرد. ولي من خيلي ناراحت بودم. چون اولش حرفشو زده بود.

تا دو روز نه زنگ زدم نه اس ام اس. ديگه دوام نياوردم. سر شب اس ام اس دادم كه چه ميكني و خوبي؟

جواب نداد. با خودم گفتم حتما سرش گرمه تمرين يا ضبطه! يا ازم ناراحته!


دو روز بعدش سر شب خواهرم تو اتاقم بود. من رو تختم نشسته بودم و خواهرم پاي كامپيوتر بود!

اس ام اس اومد. بازم طپش قلبم. بازم اسم قشنگش و اس ام اسش:

- سلام خوبي؟ چه خبر ...

تا اينجاشو كه ديدم نفس راحتي كشيدم. پس عشقم باهام قهر نيست!

متن اس ام اس اينجور بود:

- سلام خوبي؟ چه خبر؟  مژده بده! عموييت داره دوماد ميشه ...

بقيه ي متن اس رو نديدم. چشمم سياهي رفت! كجام؟ شبه يا روزه؟ چند ثانيه طول كشيد كه فهميدم كجام. اين ديگه چه شوخيه مسخره ايه؟  خواهرم گفت:

- چي نوشته بهار؟

- هيچي اس ام اسش نصفه اومده. نوشته مژده بده!

- اوا! حتما ميخواد بگه: مژده بده دارم ميام پيشت! ديوونه! چه ميكني؟ بيرون كه نميري!

سكوت كردم و لبخند زدم. نه اس ام اسو جواب دادم نه حرفاي خواهرمو.

اون شب چند بار اس ام اسو خوندم. با خودم فكر كردم: حتما بازم ساز خريده. يا شوخي ميكنه. مطمئنم زن كه نميخواد بگيره. پس يا شوخيه يا اس ام اس اشتباه.


با كلي دلهوره رفتم آن شدم. به محمد پي ام دادم. خواستم زير زبونشو بكشم. خبري نبود. محمد عادي عادي بود. اون شب با هزار ترسو لرز گذشت.


فرداي اون شب، بعد از ظهر بود كه مبايلم زنگ خورد. آسمون بود. آسمون من بود. با همون صداي زيبا. بازم ذوق كردم. صداش ديوونم ميكرد. حال و احوال كرديم. از كاراش پرسيدم.گفت كاراش رو به اتمامهو خوب پيش ميره!  گفت:

- ديروز اس ام اسم اومد؟

- اوه آره ولي نصفه بود. چي بود اون راستي؟

- والا بهاري، عموييت داره دوماد ميشه!

چي ميشنيدم؟ چي داره ميگه؟ اين آقاهه كيه؟ آسمون منه؟

با شادي گفتم:

- اي جونمممممم! خوش خبر باشييييييي! مباركه!

- سلامت باشي بهاري! من كه خودم به فكر خودم نبودم. ولي انگار ديگران به فكرم بودن. زن داداشم برام خواستگاريش كرده!

- اي جونممممم! مبارك باشه عشقم! خدا رو شكر كه سامون گرفتي عروسكم! الهي من فدات بشم. قربون خودتو زنت عزيزم.

- خدا نكنه. مرسي بهارك.اون شبم كه اس ام اس دادي جواب ندادم با اونا بيرون بودم.

- خوب كاري كردي جواب ندادي عزيزم. نبايد جواب ميدادي. ايشالا خوشبخت بشين. ديگه داشتي ميترشيدي! (خنديدم) داشت دير ميشد. من نگرانت بودم!

- كجا ميترشيدم! (خنديد)

- عروس خانوم به سلامتي شيرازيه؟

- بله شيرازيه.

- اي جوووونممممم. اميدوارم خوشبخت شين. آسمونم! حواست به زنت باشه ها! اذيتش نكني!

- بهار؟ تو واقعا منو اينجور شناختي؟فكر ميكني من زنمو اذيت ميكنم؟

خنديدمو گفتم: منو كه اذيت ميكردي! به هر حال مواظبش باش. آرزوم خوشبختيته! 

همش ميگفت: مرسي ممنونم

گفتم:

- تا كي ايراني؟

- يكشنبه صبح ميرم.

- به سلامتي! راستي ديگه آن نميشي؟

- چرا! ميشم! يكشنبه شب آن ميشم.

بازم تبريك گفتم و خداحافظي!

بهار بود. نسيم بهاري ميوزيد!  هوا چرا اينقدر سرده؟ من كجام؟ كي بود با من حرف ميزد؟ آسمون من بود؟

سست و بي حال بودم. قدرت تكون خوردن نداشتم.

تمام شد! آسمان من مال يكي ديگه شد! خيلي ساده! خيلي راحت! ولي راضي بودم كه باهاش خوب حرف زدم. واقعا براش خوشحال بودم. اون شب اينو نميفهميدم. هيچي نميفهميدم.

خدايا! كدوم دختر خوش شانسي آسمون منو مال خودش كرد؟ از اون روز ديگه هيچي يادم نمونده!

آه اي آسمون من!   نه! ديگه آسمون من نه! آسمون او!


وقتي كه آن شدم انگار بازم محمد بيخبر بود. همين بيخبري محمد يه كم دلمو خوش ميكرد كه شايد دروغ باشه!

من عادت داشتم با صداش ميخوابيدم. صداشو كه شنيدم زدم زير گريه! بغضي كه گير كرده بود شكست و منو هم شكست. اينقدر گريه كردم كه تو خيسي بالشم خوابم برد.


تا يك شنبه مثل مار زخمي شب و روزمو ميگذروندم.صبرو قرار نداشتم. يكشنبه از صبح آن شدم. روز به روز حالم بدتر شده بود. ديگه صداشم گوش نميكردم. تاب و توان نداشتم. شنيدن صداش حالمو بدتر ميكرد. با خودم ميگفتم: بزار شب آن شه ببينم موضوع چيه!

شب شد. جلوي آي ديم يه استتوس خوشگل زدم. يادم نيست چي بود. يادمه ميخواستم نشون بدم كه خوشحالم كه ميخواد آن شه.

محمد آن شد. با محمد چتيدم. خبري از آسمان نشد.

منتظر بودم. ولي نيومد. حالشو از محمد پرسيدم. گفت خوبه صبح اومده و الآنم خوابه! حق داشت خب! خسته ي راه بود. فردا شب حتما مياد!

فردا شب، پس فردا شب و شبهاي بعدش ديگه آن نشد! ديگه آيدي زيباش آن نشد كه از هدفونم صداي آن شدن بيادو من گوشه ي سمت راست دِسكتاپو نگاه كنم و آيديشو ببينم!

و اين آن نشدنش و دوريش، برام از خبر دوماديش بدتر بود. تحمل جدايشو نداشتم.


ديگه اون يكم اميدمو هم از دست دادم! آسمون من مال ديگري شد. عشق با نمك من! عروسك من! عمويي من! آسمون من! مال يه خانوم ديگه شد.


عجب حالي داشتم! عجب شوكي بهم وارد شده بود. همش دلم آشوب بود. شبيه وقتي شده بودم كه مامان بزرگم مرده بود. يه كم هم بدتر! آخه روز به روز حالم بدتر ميشد.


يه شب رو تختم نشسته بودمو فكر ميكردم. چقدر حالم بد بود! دلم براي صداش تنگ شده بود! حالم از اين بدتر كه نميشد! گوشيمو ورداشتم! ديگه ته خط بودم. صداشو گذاشتم:

- دوباره دل هوای با تو بودن کرده! نگو این دل دوری عشقتو باور كرده! (هق هق گريه ي من!)

دل من خسته از اين دست به دعاها بردن! همه ي آرزوهام با رفتن تو مردن! (هق هق ِ بي امان من!)

حالا من يه آرزو دارم تو سينه! كه دوباره چشم من تورو ببينه! (دمر افتاده بودم رو تخت و گريه ميكردم)


همينجور كه داشتم گريه ميكردم خواهرم از در اومد تو. منو كه ديد اومد جلو. آهنگو متوقف كرد. ميدونست چي شده. حول شده بود. سعي ميكرد نذاره گريه كنم!گريه ام رو قطع كردم. خودمم خيلي خجالت ميكشيدم كه جلوي خواهرم گريه كنم.

شب و روز زجر ميكشيدم! عجب دردي بود! تمومي نداشت. تازه ميفهميدم معني جدايي چيه! تازه ميفهميدم اين آهنگها كه از جدايي ميگن، چي ميگن!

از رو تختم تكون نميخوردم. روزي يه بار به زور غذا ميخوردم. همش اتاقم تاريك بود. مثل معتادي كه داره ترك ميكنه زجر ميكشيدم. زانوهامو بغل ميكردم و هق هق ميزدم! ديگه هرچي آهنگ غمگين تو كامپيوتر بود رو گوش ميدادم:

چيزي نميتونم بگم، قراره از من بگذري! چيزي نگو ميفهممت، بايد از اين خونه بري!

چند سال از امشب بگذره تا من فراموشت كنم؟ تا با يه دريا تو خودم خاموشِ خاموشت كنم!

تنهاييامو بعد از اين با قلب كي قسمت كنم؟واسه فراموش كردنت بايد به كي عادت كنم؟

تو بايد از من رد بشي! من بايد از تو بگذرم! كاري نميتونم كنم، بايد بيفتي از سرم!

بعد از تو بايد  با خودم، تنهاي تنها سر كنم.يك عمر بايد بگذرهتا امشبو باور كنم!

چند سال از امشب بگذره با من يكي همخونه شه! احساس امروزم به تو تنها يه شب وارونه شه!

تقريبا يه هفته بعد يه شب يه پي ام برام باز شد! خشك شدم! آسمون بود. آيديشو آن نكرده بود و پي ام داده بود:

- سلام

-سلام عمويي

حس اون لحظمو كه بگم شايد باور نكنيد! خوشحال بودم! آسمونم پي ام داده بود. باز تكسامو داشت ميديد! حيف اين همه عشق كه داشت هدر ميرفت!

- ايران خوش گذشت آسمونم؟

- آره خدارو شكر خيلي خوش گذشت!

- مزمز خوردي ؟

اگه يادتون باشه قبلا گفته بودم آسمونم عاشق بادام زمينيه! تو اون حال بد به فكر اين بودم نكنه عشقم حواسش به چيزاي ديگه بوده و بادام زميني نخورده، بعد كه اونجاس دلش بخواد!

- آره خوردم اينقدر (آيكن بغل فرستاد) بهار؟ حالت خوبه؟

آخ! آسمونم چرا حالمو پرسيدي! يعني نميدونستي له شدم؟ نميفهميدي مچاله شدم؟

با غلبه به لرزش دستام نوشتم:

- آره خوبم عمويي!

بذار عشقم با خيال راحت كاراشو اكي كنه!

- بهار من سر كارم. گفتم يه پي ام بدم ببينم حالت چطوره!

ميدنستم منظورش اينكه كه خداحافظي كنيم!

- مرسي كه پي ام دادي عمويي. به زن عمو هم سلام برسون. مواظب خودت باش.

  نفهميدم چرا پي ام داد! شايد وجدانش درد ميكرد. شايد فضوليش گرفته بود كه من چه حالي دارم. شايد اونم يه كم بهم عادت كرده بود و بخاطر خودش اومد.شايد اومد كه رحمي كرده باشه به عاشقش! 

خيلي راحت اوني كه عاشقش بودم منو تو فاصله ها تنها گذاشت! بيخبر رفتو توي بيراهه ها، رد پاشم واسه چشمام جا نذاشت!

آسمونم! منو هر ثانيه و جنون تو! واسه من همين خيالتم بسه! بذا جاده ها اشتباه برن! ما كه دستمون بهم نميرسه!


خدايا! اين پي امو دوست داشتم! همين كه آسمونم يه دقيقه به من فكر كرده برام مهمه! از پي امش عكس گرفتم و هنوز دارمش.


اين حالت چندش آور و بيقراري تمومي نداشت. من خيلي احساسيم. شايد بيش از حد ناراحت بودم. شايدم هر كي ديگه هم كه بود همينقدر ناراحت ميشد!

ياد نقشه هام كه ميوفتادم بدتر ميسوختم. ياد اون آهنگهايي كه همش گوش ميدادم و دلم ميخواست براش بذارم. همونا كه تو پست قبل متنشو نوشتم. ياد اون يادداشتهام كه قرار بود وقتي باهاش حرف ميزنم كمكم كنن كه چي بگم! قرار بود! قرار بود؟ كي اين قرارو گذاشته بود؟

خانوم بهار! اشتباه كردي كه خودت با خودت قرار گذاشتي! قرار يه طرفه ميشه همين! بسوز اي دل سزاواري بسوزي! چه بيرنگه شبه من! بد آهنگه شب من! صدايي آشنا نيست! چه دل سنگه شب من!

برام هر گوشه از تو يادگاره! تو ذهنم از تو صدها يادگاره! از اون روزاي خوب آشنايي، چي موند با من بجز درد جدايي! حالا ميفهميدم اينا يعني چي!

بخاطر شرايط حاكم به خونمون و شرايط روحيم به شدت معتاد كامپيوترم شده بودم و چت! آيديم شب و روز آن بود! شايد آن شه! شايد بياد و بگه دروغ گفتم كه امتحانت كنم! اي كاش بياد! اي كاش آن شه! اي كاش بگه شوخي بود! كه به پاش بيوفتم و بگم نميتونم! نميتونم آسمونممممم!

خوابم خيلي كم شده بود همش از خواب ميپريدم. بيخواب كه ميشدم ميرفتم پاي كامپيوتر آهنگ ميذاشتم و گريه ميكردم و با دوستام چت ميكردم. مينا هم آن ميشد. بيشتر از هميشه. فهميده بود جريانو. بيشتر با محمد چت ميكردم.

بهش گفته بودم حالم بده! ازش پرسيدم:

- محمد تا حالا عاشق شدي؟

- آره يه بار!

- هنوزم عاشقي؟

- آره!

- عاشق كي؟

- معلومه كه نميگم! مگه تو گفتي؟

- پس حالمو ميفهمي وقتي از عشق ميگم!

ميدونستم كه ميدونه آسمونو دوست دارم. ولي چيزي نميگفت. چيزي هم نميپرسيد. همش سعي ميكرد منو بخندونه! و گاهي موفق ميشد كه با اون حال بدم منو وادار به خنده كنه!‌هرچند كوتاه و كوچيك!

ديگه از استتوسهاي خوشگل جلوي آيديم خبري نبود. يه روز جلوي آيديم نوشتم: بيقرارم!اصلا حالم خوب نبود. رامين پي ام داد: بهار جان، استتوستو عوض كن لطفا! خيلي ناراحت ميشم وقتي ميبينمش.

رامين يكي از پسراي محترم بود و جز اون دوستاي خيلي قديمي تو گروه بود. با آسمون هم رفيق بودن. گفتم:

- رامين جان، الكي ننوشتم داداشي! حالم خيلي بده!

جويا شد كه بفهمه چمه! اينقدر دلم تنگ بود كه اصلا خجالت نميكشيدم كه با رامين هم درد دل كنم!

-نميدونم حال يه عاشقو ميفهمي يا نه! خيلي سخته دوري از معشوق!

- آره ميفهمم. منم عاشقم!

نه من گفتم عاشق كي ام، نه اون گفت عاشق كيه!


دوستان عزيزم ميدونم كه ميخواين ادامه ي جريانو بخونيد. ولي چون من فكر ميكنم به آرامش من كمك ميكنه، دو تا از آهنگايي كه اون روزا خيلي گوش ميدادم و به وضعيتم ميخورد رو براتون بنويسم. اگه به متن ترانه ها توجه كنيد ميبينيد كه واقعا واسه او شرايط من همدردي بودن.

يه آهنگي كه گوش ميدادم، تازه آلبومشو گرفته بودم و تو همون سي دي بود كه دوست داشتم اون آهنگاي شادشو واسه آسمونم بذارم. همش گوشش ميدادم.

ميخواستم بهت بگم چقدررررر پريشونم. ديدم خود خواهيه! ديدم نميتونم!

تحمل ميكنم بي تو به هر سختي به شرطي كه بدونم شاد و خوشبختي!

به شرطي كه بدونم شاد و خوشبختي!

به شرطي بشنوم دنيات آرومه! كه دوسش داري از چشمات معلومه!

يكي اونجاس شبيه من يه ديوونه. كه بيشتر از بهار قدرتو ميدونه!

چي كار كردي تو با قلبم به خاطر تو بي رحمم!

تو ميخندي چه شيرينه گذشتن تازه ميفهمم!

نميرسه به تو حتي صداي من!

تو خوشبختي همين بسه براي من!


خيلي وقتا هم استتوسم اين بود: "تحمل ميكنم بي تو به هر سختي به شرطي كه بدونم شاد و خوشبختي!"


همدم تنهايي و دردم محمد بود. ولي با اينكه بيقراريمو ميديد، از آسمون چيزي نميگفت اصلا نميپرسيد عاشق كي هستي كه از دوريش مينالي! ميدونم كه ميدونست! ولي به روم نمياورد.


من بي تو يه نا تمومم من بي تو رو به جنونم! دور از تو نذار بمونم! من بي تو؟ نه! نميتونم!

جاي تو آغوش منه! اين معني دوست داشتنه! رفتيو خاطرات تو، قلبمو آتيش ميزنه!

اشكام به وقت رفتنت! عذاب تلخ باختنت! ارزششو داشت عشق من! معجزه ي شناختنت! 

مهم نبود دل سوختنم! دور از تو پر پر زدنم!

به افتخار عشق تو! ميگم كه بازنده منم!


يه شب كه پاي كامپيوتر بودمو داشتم آروم آروم اشك ميريختم، رامين پي ام داد! از حالم پرسيد و گفتم بي قرار و بي تابم! يه كم درد دل كرديم كه بحث عشق اون به ميون اومد. گير دادم كه عاشق كي هستي! فهميدم كه طرف آشناس كه رامين نم پس نميده! شك كردم به مينا!

خودم شروع كردم به حدس زدن:

- نكنه عاشق پريسا شدي؟

- نه! بهار نميگم بهت!

- مينا؟ عاشق مينايي؟

- مينا مثل آبجيمه!

- اوا! نكنه عاشق ساحل شدي!

- نه بابا!

- داداشي عاشق كي شدي؟!

- بيخيال بهار!

- چرا نميگي؟

كنجكاوي داشت خفم ميكرد! رامين يكي از پسراي خوب و با شخصيت گروه بود. اصلا به تيپش نميومد از كسي خوشش بياد اونم عاشقانه!

- از بچه هاي اكيپ خودمونه؟

- آره!

اسم همه ي بچه هاي اكيپو گفته بودم! جز يه نفر! پرسيدم:

- سر گروهه؟

-آره!

با ناباوري صفحه ي پي امو نگاه ميكردم! جز منو ساحل كسي سر گروه نبود از خانوما! 

گفت:

- نميگم كيه! ميترسم بگمو ديگه بهم نگي داداش!

- من؟؟؟؟!!!

رامين عاشق من شده بود. هنگ كردم! باورم نميشد! اصلا يه درصدم فكرشو نميكردم! من اخيرا داداش صداش ميزدم. چون اصلا فكر نميكردم كه عاشقم باشه!

پرسيدم:

- از كي؟

- از اولين روزي كه ديدمت!

- پس چرا چيزي نگفتي و نشون ندادي؟

اشكم كه يه مدت بود متوقف شده بود باز سرازير شد. رامين كه تو تكست راحتتر ميتونست حرفشو بزنه گفت:

-من خيلي زجر كشيدم بهار!

- پس چرا هيچ وقت تلاش نكردي كه با عشقت باشي؟

- اولش ميخواستم بگم! ولي نشد! چون رفتي با داش علي! بعد اون من به خودم قول دادم بهت فكر نكنم! ولي خيلي سختي كشيدم.

اينقدر سر مشكل خودم دلم گرفته بود كه با درد دل رامين هم گريه ميكردم. جالب اينجاس كه يه كم بعد گفت:

- من ميدونم عاشق آسموني!

انكار كردم! ولي فايده نداشت! رامين منو كامل زير نظر داشت. همه ي استتوسامو حفظ بود. ميدونست و ديگه انكار نكردم!

از اون به بعد بيشتر با رامين حرف ميزدم! درد  دل ميكردم.اونم شنونده ي خوبي بود.


بيقراري و بيتابي نميذاشت كه درست فكر كنم. با اينكه دوستاي خوبي داشتم، مثل مينا و محمد و رامين و علي ...

ولي بازم حالم بد بود. به علي هم بيقراريمو گفتم. بهش گفتم كه آسمونو چقدر دوس دارم. علي هم ميگفت كه بايد علي رو ببخشم چونكه اگه اون بي اف خوبي بود برام از اول، ميتونستم با وجود علي آسمونو فراموش كنم.

بعد از 2-3 هفته يه روز با خودم گفتم:

- اين اولين پسري نيست كه ازش جدا ميشم! بهتره كه با يه جايگزين فراموشش كنم!

به نظر من تو اون موقعيت اين بهترين فكر بود!  ميرفتم تو چت روما! قبلا هر پسري پي ام ميداد ايگنورش ميكردم. ولي اون روزا هر كي پي ام ميداد يه كم ارزيابيش ميكردم كه يه بي اف چتي گير بيارم.

چند بار به رامين گفتم كه ميخوام بي اف بگيرم. حتي بهش گفتم كه واسه به دست آوردن دل عشقش تلاش كنه! ميگفت اهل مخ زني نيست!

ولي من دلم ميخواست يكي مخمو بزنه! رامين معتقد بود خودشو نبايد به من تحميل منه!

من دلم ميخواست يه كاري كنه كه نظرمو جلب كنه! يه شب با هم رفتيم كنفرانس برام يه آهنگ شاد گذاشت:

طپشاي قلب من تند ميزنه!  ميخواد آروم بزنه! نه ديگه نميتونه ....

خلاصه جز اون آهنگ تلاش ديگه اي نكرد!

با چند تا پسر هم چت كردم. ولي  خوب نبودن. يادمه يكي از پسراي گروه بهم پي ام داد. اسمش نيما بود.

يكي دو روز با نيما چت كردم. با هركي چت ميكردم به محمد ميگفتم. نيما رو يادش نميومد كه نظر درستي راجع بهش بده. بدون هيچ علاقه اي بعد از 2-3 روز شمارمو دادم به نيما. شبش زنگ زد.

نه صداش جذاب بود نه حرف زدنش! ولي تقريبا تنها گزينه ي من بود.

به نيما ميتونستم يه كم بيشتر از پسراي ديگه ي تو چت اعتماد كنم. چون چند بار تو گروه ديده بودمش و مطمئن بودم كه تهرانه. و خيلي زود هم، فقط چتي بودن رابطه رو پذيرفت! فقط شرط گذاشت كه كسي از دوستامون نفهمن! ولي من به محمد و مينا گفته بودم قبلش!

اون شب با نيما حرف زدم! آخراش يه كم يه جوري حرف زد كه من نميپسنديدم! ولي چيزي نگفتم. حس كردم شايد  نيما بشه تسكين دردم!

نيما زود خوابيد. من رفتم پاي پي سي و آهنگ گوش دادم. بازم اشك بازم درد!

فرداي اون شب همش تو اتاقم بودم. يادمه كه خيابونمون به خاطر تبليغات قبل انتخا.بات، شلوغ بود.

اتاق من مشرف به خيابون بود. از ترس اينكه كسي چيزي به سمت پنجره پرتاب نكنه، چراغو خاموش كردم.

تو تاريكي نشستم پاي كامپيوتر! از نيما خبري نبود. به محمد پي ام دادم. آن بود.  محمد حالمو پرسيد.

حالم تعريفي نداشت! بهش گفتم:

- محمد حالم خيلي بده! روز به روز حالم بدتر ميشه! ديگه طاقت ندارم.

- بهار نميدونم چي بگم! راستش ارزش نداره اين همه خودتو ناراحت كني! نميدونم يه چيزيو بگم بهت يا نه؟

اشك از چشمام جاري شد. نكنه محمد ميخوا بگه كه آسمون دروغ گفته! نامزد نكرده!

- محمد جان! بگو! حالم از اين كه بدتر نميشه!

- نميتونم بگم بهار! شايد نبايد بفهمي!

- ميدونم چي ميخواي بگي! حتما ميخواي بگي عشقم بهم دروغ گفته!! آره؟


دوستان عزيزم خسته نباشيد! ببخشيد اگه پست ناراحت كننده اي بود. سعي ميكنم ادامه شو زودتر آپ كنم.


نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم تیر 1392ساعت 19:25 توسط بهار|

سلام به دوستاي عزيزم. خوش اومدين. با اجازه بريم به ادامه ي خاطرات:


يه دفعه قبل از خواب منو آسمون رفتيم كال! بازم از علاقه ي بيش از حد، هم خوشحال بودم و هم استرس داشتم. بعد از يه كم صحبت، پرسيد: عكس جديد نداري؟ داشتم. چند شب پيشش كه خواهرم پيشم بود به همين منظور داده بودم ازم عكس بگيره.

زود فتو شِير رو باز كردم. عكسمو گذاشتم. موهام تو عكس باز بود و روي موهام يه نيم تاج كوچولو گذاشته بودم. يه لباس حرير مشكي كه با تيكه هاي پلاستيكيه طلائي تزئين شده بودو جنس حريرش يه كم چروك بود، به تن داشتم.

عكسمو كه ديد يه خنده ي شيرين كرد و گفت:

- به به! شبيه  ملكه ي مصر شدي! چه لباس خوشگلي!

- خواهرم از هند برام آورده.

اينو كه شنيد گفت:

- اين عكست كراپ شده؟

عكسم از كمر به بالا بود. گفتم:

- آره يه كم! آخه يه كم اتاقم نا مرتب بود. ازش كات كردم.

انگار ناراحت شد! گفت:

- بهار خودِ عكسو بذار. ميخوام عكسو كامل ببينم!

- آسمونم يه كم از كناراي عكس كراپ كردم. خودم تغييري نكردم.

باور نكرد! در مقابل تعجب من گفت:

- بهار فهميدم كه چرا عكسو كامل نشونم نميدي! چون لباس هندي يه تيكش بازه، و تو نخواستي من ببينم! مثلا چي ميشه كه من ببينم؟!

هنگ كرده بودم. نميدونستم چجوري بهش بگمم اشتباه ميكنه. لباسم هندي بود ولي از اون لباسا نبود كه ناف آدم معلومه!


نفهميدم حرفمو قبول كرد يا نه! ديگه راجع به لباسم حرف نزديم. ساكت شديم. به عكسم نگاه ميكرد. مطمئن بودم به عكسم خيره شده. باز زير ذره بينشم. دلم لرزيد. بدنم گرم شد. هم خجالت و هم لذت. فكر نگاهش روي تصوير من نفسامو به شماره اندخت! انگار صداي نفسامو شنيد. گفت:

- چته بهار؟!

تازه به خودم اومدم كه آسمون صدامو ميشنوه! صداي نفسهامو كنترل كردم. گفتم:

- هيچي!

ميدونستم فهميد از عشقه كه حالم دگرگون شده. يه كم بعد گفت:

- بهار آخر اين علاقه چي ميشه؟  اين همه دوسم داري ولي آخرش كه چي ؟

از طرز سؤال پرسيدنش بدم اومد. احساس كردم ميخواد كوچيكم كنه! تو صداش هيچ احساس قشنگي نبود.

گفتم: نميدونم! علاقس ديگه! تو آسمون مني!

واقعا نميدونستم چي بگم! يهو پرسيده بود. تو اون لحظه جوابي نداشتم.

باز گفت:

- كه چي بشه؟ يعني الآن ميخواي بيام خواستگاريت؟؟

دلم لرزيد. با اينكه بازم لحنش خوب نبود ولي يه جوري شدم. بايد يه جوابي ميدادم. ولي چه جوابي؟ تو چند ثانيه نميشد تصميمي بگيرم كه با عقل الآنم جور در مياد.

توي صداش به جاي استفهام تحقير موج ميزد. من اين جور حس كردم. آخه آسمون هميشه ميگفت كه هيچ وقت زن نميگيره و سازش زنشه! باباي منم كه به يه دوماد دكتر يا كارشناس ارشد فكر ميكرد. جواب اون لحن تمسخر آميزشو اينجور دادم:

- نه! نميخوام! اگه بياي هم بابام موافقت نميكنه!

- چرا؟

حقيقت رو نشد بگم. گفتم:

- تو فاميل ما ازدواج فاميلي مرسومه! به غريبه دختر نميديم!

حس كردم جوابم دندون شكن بوده. ديگه راجع به رابطه حرف نزد. راجع به چيزاي ديگه حرف زديم.


من چند بار تو كنفرانسا آهنگ "ماه عسل" رو گذاسته بودم. آسمون خوشش اومده بود. شروع كرد به خوندن اون آهنگ كه تكساشو حفظ كنه:

- منو درگير خودت كن تا جهانم ...

يادش رفت بقيشو و سكوت كرد من بقيشو گفتم:

- زير و رو شه!

چقدر لذت بخش بود! دعا ميكردم زودتر اين آهنگو بازخوني كنه كه با صداي دلنشينش اين ترانه رو داشته باشم.

يه كم تكساي ترانه رو تمرين كرد و رفت كه بخوابه. تو تختم دراز كشيدم و به فكر فرو رفتم:


« چرا من اينجورم؟ چرا بهش نميگم كه ميميرم براش! چرا نميگم آرزومه يه كم مال من باشه؟ چرا نميگم دلم ميخواد يه روز، حتي فقط يه روز دوست پسرم باشه؟

كاش ميتونستم دلشو بلرزونم! چرا خيلي از پسراي گروه رو ناخواسته به خودم علاقه مند كردم ولي براي عشقم بيتفاوتم!  كاش اونم به من علاقمند بشه!

شايد داره با من وقتشو پر ميكنه! ولي من سودي براش ندارم! شايدم داره بهم وابسته ميشه! وابسته؟ وابسته بشه كه چي بشه؟ من كه شرايط زندگيم معلوم نيست! شايد نتونم به پاش بشينم! نكنه من برم و اون اذيت شه!

اينقدر دوسش دارم كه حاضرم من اذيت شم ولي اون نشه! اون كه فعل ميگه زن نميگيره. داره كاراي آلبومشو جور ميكنه! اگه چند سال ديگه هم بخواد زن بگيره كه منو نميگيره! 

من هيچ جذابيتي براش ندارم! چون وقتي باهاشم نميتونم خودم باشم! دستپاچه ميشم. استرس ميگيرم. خودم نيستم. اصلا اون تا حالا خيلي از خصوصيات اخلاقي منو نديده. من وقتي پيششم، بهار نيستم. عشق زياد نميذاره خودم باشم!

اصلا من ميتونم خوشبختش كنم؟با اين دستپاچگي ميتونم يه خانوم ايده آل باشم؟

اگه آسمون  به من وابسته شه و من به جبر دنيا ازش دور شم چي؟ عشقم عذاب بكشه؟! نميخوام اذيت شه! تا كي ميتونم باهاش بمونم؟ يعني آخرش چي ميشه؟»



شبا كه آن ميشدم جلوي آيديم حتما يه شعر مينوشتم. اكثرا از آهنگهاي آسمون يا از آهنگهايي كه بازخوني كرده بود، يه بيت شعر انتخاب ميكردم كه به حال اون روزم بخوره! چندتاشو مينويسم. اين شعرا برام هنوزم پر خاطره هستن. دوست دارم شما دوستاي  عزيزم هم چندتاشو بخونين:

«عشقمو مثل حلقه اي، ميامو دستت ميكنم!»

«از منِ خسته رو خط رفتن، بي تو يه سايه فقط ميمونه»

«به جون تو بدون تو از خودم حتي، سير شدم»

«پر طپش باشه دلي كه، خون به رگهاي تنم داد»

«صبر و قرار من توئي»

«من از اون آسمون آبي ميخوام» (ميدونست آسمون منظورم خودشه!)

«مثل قله هاي سخت و بي عبوري، ميدونم!»

«افسوس تو ز من خيلي دوري ميدونم!»

«عشق من! يادم كن گاهي! تو كه از دردم آگاهي!»

«با من مدارا كن اي عشق دامنگير!»

«come on babe! don't say maybe»

«خدايا! اين مردم كوكي چي ميگن؟ دريغا!!»

«هرچي كه از من باقيه، پيشكش مهرت ميكنم!»

«تو اگه بخواي فقط با يك نگاه، من برات خورشيدو آتيش ميزنم!»

«يه روزي دلم اگه تورو نخواد من اونو از توي سينه ميكنم!»

«همصدا بگيم كه ما اهل بهاريم»

«حرف من با آسمون چرا ميمونه بي جواب؟»

يه بار پي ام دادم و جواب نداد. جلوي آي ديم آخرين مصرع رو نوشتم. چند مين بعد پي ام داد. ميدونست آسمون منظورم خودشه. يه جوري حرف زد كه فهميدم ميخواد ازش ناراحت نباشم.


خيلي وقتا هم يا خيلي دير جواب ميداد يا اينقدر سرد برخورد ميكرد كه خودم ميگفتم مزاحم نميشم و خداحافظي ميكردم. يا ميگفت دارم فيلم ميبينم.

چون رفتارش اينجور بود يه وقت كه پي ام ميداد خيلي ذوق ميكردم.


يه شب تو كال بوديم. يه كم كه حرف زديم ديدم خواب آلوده! دلم نيومد بيدار بمونه گفتم:

- آسمونم ميدونم خوابت مياد. هر وقت خواستي برو بخواب. 

-آره كم كم بريم لالا!

-چشم بريم. جيش بوس لالا! البته ما كه بوس نداريم، جيش و لالا!

ساكت شدم. بدون فكر قبلي گفته بودم. ولي جوابش برام مهم شد. گفت:

- چرا نداريم؟ ما دوتا دوستيم. الآن برات بوس ميفرستم.

از خجالت بدنم داغ شد. تو پي ام برام آيكن بوس فرستاد. منم براش آيكن بوس فرستادم. سكوت كرده بودم. از اون پي امش عكس گرفتمو هنوزم دارمش!

گفت:

-بين دوتا دوست اين خيلي عاديه! وقتي كه همو ببينيم هم روبوسي ميكنيم! تو برام بيشتر از يه دوست گروهي هستي! تو يه دوست خونوادگي شدي. محمد كه باهات دوسته. بابا و مامانِ سام هم ميشناسنت. مامانم هم دورا دور ميشناستت.


ماتم برده بود. ساكت بودم و حال ميكردم. فكر روبوسي با آسمون خوشحالم كرد هر چند ساده و عادي باشه و از طرف اون فاقد احساس باشه! كم كم درست شه شايد! شايد اونم احساس پيدا كنه! كاش زودتر برگرده!


آخراي زمستون بود. يه سي دي گرفتم. كه خيلي جالب بود كه 2تا از آهنگاش خيلي به حال و هواي من ميخورد. يعني 90% از تكساي آهنگ به حال ما ميخورد. توجه كه كنيد ميفهميد منظورم چيه! دوس داشتم زودتر آهنگارو واسه آسمون بزارم كه گوش بده. حرف دلم بود تكساش:

چه بسازي چه نسازي  دل من كوكه با سازت! همه ي اوج غرورم سهم قلب بي نيازت! حال من خوبه با عشقت گرچه دورم از وصالت! واسه من كافيه رويا، واسه من بسه خيالت!

آرزوم بودن كنارت. حتي يك لحظه تو خوابت! چه بپرسي چه نپرسي چشم من پر از جوابه!

جاتو هيچكس نميگيره توي اين قلب حقيرم! اگه باشم توي قلبت بدون از خوشي ميميرم! چه بري تنهام بذاري، چه بموني تو كنارم! عاشقانه هات باهامن، من به قصه هات دچارم!

چه لذتي ميبردم وقتي اينو گوش ميدادم! بعدشم خودم ميخوندمش. هم تمرين آوازي بود و هم از متنش لذت ميبردمو آسمونو تصور ميكردم كه مخاطبمه و ميشنوه!


يه ترانه ي ديگه هم بود كه هزاران بار گوشش دادم و وقتي اولين بار شنيدم دوست داشتم واسه آسمون بذارم و تقديم كنم بهش!

ميدونستم خواننده ي اين آهنگارو هم دوست داره! پس شايد اونم خوشش بياد. با همين اميد گوش ميدادم و يا ميخوندم:

-" منو ويرون كني آباد ميشم! تو زندونم كني آزاد ميشم! آره مجنون ميشم وقتي، يه كم شيرين بشي فرهاد ميشم!

تو هرجا باشي  دنبالت منم من! ديگه تقدير امسالت منم من! اگه حافظ، اگه قهوه اگه رمل،  بگير ميبيني تو فالت منم من!

ميدونم عشق تو تاخير داره! ولي اصرار من تاثير داره! تو هم ديوونه ي من ميشي آخر! تب مجنون بدون واگير داره!"


ريتم اين ترانه شاد بود. از گوش دادن بهش غرق لذت ميشدم. ثانيه شماري ميكردم يه فرصت پيش بياد كه بتونم بذارمشو آسمونم بشنوه!


نزديك عيد نوروز بود. خونمون حالو هواي عيد رو داشت. دو روز قبل عيد يه سر به گروه زدم. مريم و ساحل  قول دادن موقع سال تحويل آي دياشونو آن كنن! منو ساسان و رامين و پدرامم كه هميشه آن بوديم.


 زمان سال تحويل بعد از ظهر بود. قرار شده بود بعد از سال تحويل همه ي خونواده با هم به سمت اصفهان راه بيفتيم. خونه خالم اصفهان بود و هر سال اونا عيد ميومدن، ولي اون سال مارو دعوت كردن. من از صبحش آن بودم.


از مسافرتي كه پيش رو بود ناراضي و نگران بودم. دلم واسه آسمونم تنگ ميشد. تازه تازه داشت خوش اخلاق ميشد. باهام يه كم صميمي شده بود. عادت كرده بود كه قبل خواب باهام حرف بزنه. هر چند حرفمون هميشه عادي و اجتماعي بود ولي حضورش برام مهم بود. 


صبحش با آسمان چت كردم. بهش گفتم:

- سر سفره برات دعا ميكنم كه امسال بهترين سال زندگيت باشه و مطمئنم كه سال خوبي خواهي داشت!

- مرسي بهاري! پس تو يادت باشه! سال ديگه يادم بنداز كه ببينم سال خوبي بوده و دعات براورده شده يا نه! 

- آسمونكم من ديگه بعد از سالتحويل ميرم اصفهان! مواظب عروسكم باشي!

در جريان مسافرتمون بود. ياداوري كردم. چون حدس ميزدم بعد از سالتحويل نباشه و نشه ازش خداحافظي كنم.


نزديك سال تحويل آسمون آيديشو آن گذاشته بود ولي خودش نبود. بر عكس آسمون خيلي از دوستام آن بودن از جمله محمد(داداش آسمون). يه كنفرانس زديم و همه رفتيم توش و به هم تبريك ميگفتيم.

موقع سالتحويل همه رفتيم پاي سفره هاي هفت سين.  مامانم سفره هفتسين مارو، رو ميز ناهار خوري چيده بود.


سال تحويل شد. آغاز سال 1388. همه دست زديمو به هم تبريك گفتيمو همو بوسيديم. بابام قرآن خوند و عيدي داد. ولي من اونجا نبودم. فقط جسمم اونجا بود. روحم يه جاي دور سر يه سفره هفتسين ديگه بود.


چند مين بعد اس ام اس داد به آسمونم و عيدو بهش تبريك گفتم. بعدشم رفتم و به دوستام تو چت تبريك گفتمو خداحافظي كردم. چند تا تماس تبريك هم داشتم. بعدش با خونواده راهي ِ مسافرت شديم.


يادمه تو مسافرت، من همش ساكت بودم. بهم خوش نگذشت. شبا موقع خواب دلم ميخواست با آسمونم چت كنم. ولي به سفارش مامانم هيچكي لپ تاپ با خودش نياورده بود. مبايلمم اينترنت نداشت. دو شب موقع خواب اس ام اس دادم كه دلم براي شما و حاج خانومتون (سازش) تنگ شده.


خلاصه مسافرت رو به اتمام بود و ما راهي تهران شديم. موقع برگشت، نزدك اتوبان قم بوديم ديدم بابام خستس گفتم : بابا ميخواي من بشينم؟

بابا كه خسته بود پذيرفت! من پشت رول نشستم. سالها بود كه رانندگي ميكردم. ولي نميدونم چرا بابا اونشب گير داد كه آروم برو.


اولش گفتم باشه بابايي آروم ميرونم. ولي انگار خستگيشو بايد سر من خالي ميكرد. من قبلش سرعت 140-150 هم رونده بودم. ولي اون شب بابام به 100 تا سرعتم هم گير ميداد و هي ميگفت آروم برون و از سمت راست برون!

من از يه پيكان سبقت گرفتم. بابام عصباني شد كه چرا سبقت گرفتي؟ مگه نميگم آروم برو؟

- بابا اون 60 تا سرعتش بود. نميشه كه سبقت نگيرم تا تهران!

نه! انگار مسئله فقط سبقت نبود. مسئله بي اجازه سبقت گرفتن بود. كلا آقايوني كه رانندگي بلدن وقتي كنار يه خانوم ميشينن كه رانندگي ميكنه، دوست دارن دخالت مستقيم كنن!


خلاصه دعوامون شد. منم زدم كنار! اصلا كمكت نميكنم!‌ خودت بشين! ديگه پشت ماشينت نميشينم! خوبه از جواهرات نيست!

خودش پشت رول نشستو تا تهران گاز زد. 180 تا ميومد! عصباني بود كه به حرفاش توجه نكردم! منم تصميم گرفتم ديگه به ماشينش دست نزنم!

تا رسيديم رفتم تو اتاقم. كامپيوترمو روشن كردم. زود آن شدم. به آسمونو محمد پي ام دادم. آسمون زود جواب داد:

- سلام! رسيدن به خير! خوش گذشت؟

- بد نبود مرسي.

- كي اومدي؟

- همين الآن رسيدم. دارم لباسامو عوض ميكنم. تو خوبي عروسكم؟

يه كم حال و احوال كرديم. از دست بابام ناراحت بودم. نشد كه بهش نگم داشتم خفه ميشدم!

- با بابام دعوام شد. همين الآن تو جاده!

سؤال ميپرسيد كه چي شد و چرا؟ جريانو براش تعريف كردم و گفتم ديگه پشت رول ماشين بابام نميشينم!  حالا سبكتر شدم.يه كم چت كرديم كه آسمون گفت خسته اي برو بخواب و استراحت كن.

-چشم الآن ميرم. آسمونم! ميگم! اين اولين باره كه تو سال جديد چت ميكنيم!

- آره! سال خوبي داشته بهشي!

- عمويي عيدي نميدي؟ 

- عيدي؟ تو چت نميشه كه! ماچ خوبه؟ آخه تو چت جز آيكن چي ميشه عيدي داد. بيا اينم عيدي:

دلم ميخواست آيكن بوسه بفرسه! گل هم بد نبود. خداحافظي كردم و رفتم خوابيدم


از اون به بعد با بابام نيمه قهر بودم. از اتاقم خيلي كم بيرون ميومدم.خرجي هم نميگرفتم ازش. تو اين گيرو وير  يكي از فاميلامون ازم خواستگاري كرد و من بدون اينكه اونا بيان گفتم نه! بابام كه فهميده بود خبريه از مامانم پرسيده بود:

- بهناز؟ بهار چرا ميگه نه؟ شايد ديگه پسراي به اين خوبي نيان خواستگاريش! كسي رو دوست داره؟

مامانم ابراز بي اطلاعي كرده بود. من كه قضيه رو شنيدم فهميدم با اينكه با هم سر سنگينيم ولي مياد و باهام حرف ميزنه!


تصميم خودمو گرفتم: بهش ميگم كه يكيو دوست دارم! ميگم دنبال شوهر برام نگرده!

همين كار رو هم كردم! گفتم! و قيامت شد! فهميد تو گروه آشنا شديم. خروج از خونه قدقن شد! سويچ ماشينمو ورداشت و همش داد ميزد:

- من اينجور ادبت كردم؟ بهت اجازه دادم بري تو جامعه كه مثل مرد باشي! حالا پر رو پرو به من ميگي: آره كسيو دوس دارم!؟....


عجب غلطي كردم! يادم نيست چرا گفتم! نميدونم لج كردم يا فكر كردم روشن فكره يا خواستم از شر خواستگارا راحت شم! اگه آسمون بفهمه كه به بابام گفتم حتما از اين خريتم حسابي عصباني ميشه! مثل مامانم!


به آسمون كه نميگم! ناراحت ميشه. حالا ديگه نميشه از خونه هم بيرون برم! خوب شد نگفتم ايران نيست! وگرنه چت هم تعطيل ميشد.


روحيه ام خيلي داغون بود. فكر ميكردم بابام منطقي برخورد منه! خيلي وقت بود به بيرون رفتن عادت نداشتم ولي وقتي از روي اجبار باشه آدم همش دلم ميخواست برم بيرون.

به تلفنم كاري نداشت. ولي فكر ميكرد كسيو كه دوس دارم، اونم منو دوس داره و مياد سراغم! همش بيرون رو نگاه ميكرد كه اگه پسر جووني رد شه و به خونمون توجه كنه، گيرش بندازه!


حتما فكر كرده بود يه پسر ژيگول گولم زده. آسمون با اون چيزي كه بابام فكر ميكرد خيلي فرق داشت. چه كنم؟؟؟ اگه به بابام بگم كه آسمون يه پسرك نيست و واسه خودش كسيه؛ زود ميگه بگو بياد جلو كه اگه معقوله ما هم بشناسيمش! اينو كه نميشود به آسمون بگم!


به بابام هم كه نميشد بگم عشق من يه طرفس و اون برام يه دوست عاديه! اينجور بابام ميگفت خلي! شايدم به زور شوهرم ميداد. 


خلاصه روحيه ام بد بود .تنها دلخوشيم آن شدن بود. به بچه هاي گروه گفتم شهرستانم يه مدت و شبا آن ميشم!


مشكلات زندگيم از يه طرف و يه مشكل جديد هم به وجود اومد. يه شب از آسمون پرسيدم: خب! چه خبرا؟

آسمونِ من كه هميشه حرفاش بوي طراوت ميداد اين دفعه گفت:

- هيچي زندگي خيلي بد شده! زندگيم كسل كننده شده! اين كه نشد زندگي! فقط كار و چت و خواب!

نميدونستم چي بايد بگم! بلد نبودم زندگي كسل كننده ي كسي كه اندازه ي جونم دوسش داشتم رو رنگي كنم! اونم از راه دور! اونم وقتي كه داره از چت و كار ميناله!


خلاصه از اون به بعد هميشه جلوي آيديش يا  زندگيو لعنت ميكرد يا يه يه چيزي شبيهش! معلوم بود كلافس!

ولي بعضي وقتا هم خوشحال و سر حال بود و ساز ميزد و ميخوند. مثلا يه آهنگي ميخوند كه دل من حسابي آب ميشد. مثلا:

خوابم يا بيدارم؟ تو با مني با من! همزادو همسايه، نزديكتر از پيرهن!

بگو كه بيدارم! بگو كه رويا نيست! بگو كه بعد از اين جدايي با ما نيست!

اگه اين فقط يه خوابه، تا ابد بذار بخوابم!  بذار آفتاب شمو تو خواب، از تو چشم تو بتابم!

بذار اون پرنده باشم كه باتنزخمي اسيره! عاشق مرگه كه شايد توي دست تو بميره!


چند روز بود كه آسمون آن نميشد. گاهي از محمد ميپرسيدم كه آسمون چه ميكنه؟ يا ميگفت نميدونم يا ميگفت خوابه.

روم نميشد از محمد بپرسم چرا آن نميشه!شبا آن بودم. با محمد چت ميكردم. گاهي تو روما ميرفتيمو مسخره بازي در مياورديم و ميخنديديم.

بعد از چند روز يه آف از آسمون داشتم كه گفته بود كاراش زياد بوده و نتوسته آن شه. همين كه به يادم بود خوشحالم كرد.

يكي دو شب بعدش آن شد. گفت ساعت خوابش عوض شده و كار داشته. از محمد هم  كه پرسيدم اونم گفت كه سر كارش اضافه كاري انجام داده.



چند روز بعد بازم آسمون آن نشد! اين دفعه همون شب دوم از محمد پرسيدم: آسمون كجاس؟ چرا آن نشده؟


دوستاي عزيزم خسته نباشيد. سعي ميكنم زودتر آپ كنم.


نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم تیر 1392ساعت 2:46 توسط بهار|


آخرين مطالب
» خاطرات آسماني من!!!!!!!!!!!!!!!!!!
» پست موقت "صرفا جهت اطلاع"
» خاطرات آسمانی من!!!!!!!!!!!!!!!!!
» " تولد آسمان "
» خاطرات آسمانی من!!!!!!!!!!!!!!!!
» "همای رحمت"
» خاطرات آسماني من!!!!!!!!!!!!!!!
» خاطرات آسماني من!!!!!!!!!!!!!!
» خاطرات آسماني من!!!!!!!!!!!!!
» خاطرات آسماني من!!!!!!!!!!!!

Design By : Pichak